باستان شناسی
 جهان از چه چیزی ساخته شده است؟


  هراز چندگاهی یك بار كیهان شناسان به دردسر می افتند، عصبی می شوند و فریاد می كشند، از دست جهانی كه نابسامان تر از آن چیزی است كه بتوان برای آن دلیلی ذكر كرد. در قرن پانزدهم و شانزدهم، كپلرنیك، كپلر و نیوتن نشان دادند كه زمین فقط یكی از بسیار سیاراتی است كه پیرامون یكی از ستارگان بسیار می گردد و بدین ترتیب تصور قرون وسطایی از جهان كوچك و بسته را كه بسیار آسان و مناسب هم بود، ویران كردند.
در دهه ۱۹۲۰ ادوین هابل نشان داد كه جهان ما دائماً در حال انبساط و تكامل است، چنین یافته ای در نهایت این تصور را كه جهان بی تغییر و ابدی است، نابود كرده و در چند دهه گذشته كیهان شناسان كشف كردند ماده معمولی كه سازنده ستارگان، كهكشان ها و بدن افراد است كمتر از ۵ درصد كل مواد جهان را تشكیل می دهد.
دانشمندانی كه با چنین مفاهیم جدید از كیهان كلنجار می رفتند با چنین پرسش مهمی مواجه شدند : جهان از چه چیزی ساخته شده است. چنین پرسشی از سال ها مشاهده كه هرچه بیشتر عجیب می شوند، ناشی شده است. اختر شناسان در دهه ۱۹۶۰ كشف كردند كه كهكشان ها چنان سریع می چرخند كه كل نیروی كشش گرانش ستارگان نمی تواند مانع دور شدن آنها شود. به نظر می رسد كه نیرویی نامرئی ستارگان را به هم متصل نگه می دارد و مانع می شود كه آنها از یكدیگر و مركز دور شوند : ماده ای غیر روشن كه نیروی گرانش اضافه ای اعمال می كند. این همان ماده تاریك است.
طی سالیان، دانشمندان مقداری از این ماده تاریك را در فضا شناسایی كرده اند، آنها شبحی از ابرهای گازی را با تلكسوپ اشعه X مشاهده كردند و دیدند هنگامی كه توده ای نامرئی از ماده از مقابل آنها می گذرد ستارگان دوردست سوسو می زنند، در عین حال توانستند واپیچش فضازمان را كه به علت جرم نامرئی ایجاد شده بود اندازه بگیرند. فیزیكدانان با توجه به مشاهدات مربوط به فراوانی عنصرها در ابرهای گازی اولیه، نتیجه گرفتند كه فقط ده درصد از ماده معمولی با تلسكوپ قابل رویت است. اما حتی با ده برابر كردن مقدار «ماده معمولی» قابل رویت، مقدار به دست آمده برای توجیه ساختار جهان كافی نبود.
وقتی كه اختر شناسان با تلسكوپ های قوی خود به آسمان می نگرند كیهان را به شكل توده های پراكنده مشاهده می كنند. كهكشان ها به طور یكنواخت در آسمان پراكنده نشده اند، بلكه به صورت خوشه ها، پیچك ها و رشته هایی گردهم می آیند كه در فضای بی انتها ادامه می یابند. درست از آنجایی كه ماده مرئی كافی وجود ندارد تا موجب چرخش كهكشان ها با سرعت مناسب شود، مقدار ماده معمولی كافی هم برای این توده ای شدن ها وجود ندارد .
هم اكنون كیهان شناسان به این نتیجه رسیده اند كه نیروی گرانش به وسیله شكل دیگری از ماده تاریك اعمال می شود كه هنوز هم مشخص نشده است از چه نوع ذراتی ساخته شده، به ساختار های وسیع كیهانی شكل می دهد. این دانشمندان حدس می زنند كه این نوع ماده تاریك عجیب حدود ۲۵ درصد از ماده جهان را تشكیل می دهد. یعنی پنج برابر ماده معمولی است .
اما حتی این راز هم در مقایسه با راز دیگر رنگ می بازد: انرژی تاریك در دهه ۱۹۹۰ دانشمندانی كه سرگرم پژوهش در مورد ابرنواخترها بودند، دریافتند كه سرعت انبساط كیهان به جای آنكه طبق قوانین موجود فیزیك كمتر و كمتر شود، بیشتر و بیشتر می شود. آیا نوعی از نیروی ضدجاذبه وجود دارد كه باعث انبساط جهان می شود؟ تمام نشانه ها حاكی از آن است كه پاسخ مثبت است . اندازه گیری های مستقل در مورد طیف وسیعی از پدیده ها - تابش پس زمینه كیهانی، فراوانی عنصرها، خوشه ای شدن كهكشان ها، عدسی های گرانشی، خواص ابرهای گازی _ همه و همه با تصویر هماهنگ اما عجیبی از كیهان سازگار است .
ماده معمولی و ذرات عجیب ناشناخته در مجموع فقط حدود ۳۰ درصد از ماده جهان را تشكیل می دهند، باقی نیروی ضدگرانشی مرموزی است كه با عنوان انرژی تاریك می شناسیم. به عبارت دیگر برای درك اینكه جهان از چه چیزی ساخته شده است، به پاسخ سه مجموعه از پرسش های دشوار نیازمندیم. ماده تاریك معمولی چیست و از كجا به وجود آمده است؟ مشاهدات اخترفیزیكی، همانند آنهایی كه انحنای نور را به وسیله اجسام سنگین موجود در فضا اندازه گیری می كنند، پیش از این جواب چنین پرسشی را فراهم آورده است.
▪ ماده تاریك عجیب چیست؟
دانشمندان ایده هایی در این مورد دارند و خوشبختانه، تله ماده تاریك كه در اعماق زمین دفن شده است، یا اتم شكن های با انرژی زیاد می تواند نوع جدیدی از ذرات را در دهه آینده كشف كند و بالاخره انرژی تاریك چیست؟ به نظر می رسد چنین پرسشی كه گمان می رود یك دهه قبل حتی نمی توانست مطرح شود، فیزیك شناخته شده را بیش از هر پدیده دیگری كه تاكنون مشاهده شده است ارتقا می دهد.
اندازه گیری های بهتر از ابرنواخترها و تابش پس زمینه كیهانی و همچنین طرح های رصد عدسی های گرانشی، اطلاعاتی در مورد «معادله حالت» انرژی تاریك به ما خواهد داد. اما هم اكنون ماهیت انرژی تاریك، مبهم ترین پرسش فیزیك است و زمانی كه پاسخش مشخص شود، بیشترین روشنگری را خواهد داشت .

|+| نوشته شده توسط آرزو احمدیان در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386  |
 موزه ایران باستان در تهران


  موزه ایران باستان با زیربنای ۲هزار و ۷۴۴ مترمربع نخستین موزه ملی

ایران و موزه مادر است و همزمان با مجموعه كاخ دادگستری شهربانی،

وزارت امور خارجه، وزارت جنگ و سر در باغ ملی بنا شد. ساخت این بنا زیر

نظر آندره گودار در سال۱۳۱۴ هـ .ش آغاز شد و در سال۱۳۱۶ گشایش یافت

 و مورد بهره برداری قرار گرفت.


در طبقه اول این موزه، آثار پیش از تاریخ و تمدن وهنر ایرانی از هزاره ششم

 پیش از میلاد و نیز كتیبه های سنگی، آثار سفالی، زیلوها و لوح های گلی،

 نقوش برجسته، مجسمه های فلزی و سنگی، تابوت های سفالی و

سفال لعاب دار، یادگار عهد هخامنشیان، پارت ها، اشكانیان، سلوكی ها و

ساسانیان به نمایش گذاشته شده است. از مشهورترین آثار این بخش،

 پلكان تخت جمشید، مجسمه سردار اشكانی، جام طلایی هخامنشی و

 قطعه ای سرامیك از كاخ آپادانای شوش با نقش سرباز پارتی است.

 
طبقه دوم موزه به آثار دوره اسلامی اختصاص دارد و در آن آثار هنری، نسخه

 های خطی، سكه های دوره های مختلف، نقاشی و قطعات پارچه و فرش

بازمانده از دورترین اعصار حفظ می شود.

 
این موزه دارای تأسیسات جنبی شامل تالار سخنرانی، تالار نمایش،

 كتابخانه و... است و در خیابان امام خمینی ، ابتدای خیابان ۳۰ تیر قرار دارد.

 
موزه ایران باستان كه ساختمان آن كمتر از صد سال پیش بنا شده، تنها

دارای یك سالن U شكل است

كه اشیای مختلف را به ترتیب تاریخی (از ابتدا تا ورود اسلام) در آن چیده

 اند. این موزه تنها موزه باستان شناسی تهران است كه البته اشیای قابل

توجهی هم در آن وجود دارد.


ظروف سفالی به دست آمده از نواحی سیلك كاشان و تپه های اطراف

قزوین از قدیمی ترین اشیای این موزه هستند كه به تاریخ ۵ هزار قبل از

میلاد برمی گردد.


ابزار اولیه، زیورآلات گوناگون، مهرهای مختلف و سكه های قدیمی در ویترین

 هایی چیده شده اند كه در نوع خود بسیار جالب هستند، بویژه مهرها؛

یكی ازمهم ترین اشیای این موزه، گاو سنگی بزرگی است

 كه از چغازنبیل به دست آمده، گاوی تقریباً در ابعاد واقعی كه با مهارت و

زیبایی تمام تراشیده شده است.


نقش هایی از تخت جمشید، مجسمه داریوش (بدون سر) الواح سنگی

گوناگون، سرستون ها و بخشی از پلكان ورودی از جمله اشیایی هستند

كه از دوره هخامنشیان به یادگار مانده است.

 
پس از این دوره و با آغاز حكومت سلوكیان بر ایران، تغییر هنر مجسمه

سازی از سبك ایرانی به سبك یونانی به طور كامل مشهود است. چهره ها

و مجسمه ها به سبك یونانی تراشیده شده اند كه این سبك تا دوره

اشكانیان و حتی ساسانیان نیز ادامه یافته است.


● مرد نمكی

 


یكی از جاذبه های اصلی این موزه «مرد نمكی» است. شكارچی جوانی كه

 هزاران سال پیش در پی شكار خود به عمق دره ای سقوط كرده و به دلیل

 وجود نمك فراوان در آن منطقه تقریباً سالم مانده است. این مرد و وسایل

 همراهش را درون ۲ویترین قرار داده اند. سر این مرد چنان سالم مانده كه

می توان به خوبی چهره اش را تشخیص داد. یك پای او هم كه از ناحیه زانو

 قطع شده و در یك چكمه قرار دارد در ویترین دیگری قرار دارد. پوستین،

كلاه، وسایل شكار و حتی چند گردویی كه با خود برده بود همگی سالم مانده اند.


این مرد احتمالاً یكی از ثروتمندان آن منطقه بوده (به دلیل نوع وجنس لباس

 ها و زیورآلات) كه به هر دلیل به عمق دره پرت شده است.


یك موزه دیگر هم با نام «ایران: دوره پس از اسلام» در كنار این موزه بنا

شده است كه به هیچ عنوان با این یكی قابل مقایسه نیست. ساختمانی

 بزرگ و چهار طبقه، سالن هایی بسیار زیبا با نورپردازی عالی

 و اشیای بسیار زیاد و متنوع.

محمد رضا عابدی

|+| نوشته شده توسط آرزو احمدیان در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386  |
 کتابخانه باستانی سلسوس
شهر اِفسوس یکی از شهرهای مهم تمدن روم باستان در آسیای صغیر می باشد. این شهر که در سواحل دریای اژه و کناره رود مندرس کوچک واقع شده امروزه به ترکی بنام اِفس خوانده می شود. آثار بجا مانده از این شهر از نظر تاریخی جایگاه ویژه و ارزشمندی دارد. در میان آثار باستانی بجا مانده در این شهر بنای یک کتابخانه به چشم می خورد. این کتابخانه که در حدود سال ١٢٥ میلادی توسط ژولیوس آکویلا سلسوس به یادبود پدرش ساخته شده است به نام کتابخانه سلسوس معروف شده است. این کتابخانه جزء معدود بناهای اختصاص داده شده برای کتابخانه است که تاکنون تقریباً سالم باقی مانده است. این کتابخانه که جزو اولین کتابخانه های عمومی است که در آسیای صغیر براساس فرهنگ روم باستان ساخته شده مورد توجه بسیاری از پژوهشگران واقع شده است.
|+| نوشته شده توسط آرزو احمدیان در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386  |
 برج بابل، از افسانه تا واقعیت

 محل دقیق برج بابل تاکنون مساله حل نشده است و هر جا که احتمال می رود برج آنجا بوده باشد، خرابه ای باستانی وجود دارد و این تشخیص محل دقیق این برج را دشوار ساخته است.
  سفرپیدایش کتاب مقدس به داستان پیدایش جهان اشاره می کند و یکی از سرفصل های اصلی این بخش به موضوع زبان های مختلف نوع بشر اختصاص دارد.
طبق گفته انجیل، در آغاز زبان تمام مردم زمین یکی بود. در سرزمین بابل مردمی جاه طلب زندگی می کردند که تصمیم گرفتند برج بلندی بسازند. آنقدر بلند که به بهشت برسند. با این کار درصدد آن بودند نام خود را در تاریخ ثبت کنند و برخلاف دستور خدایشان که به پراکندگی در زمین حکم کرده بود، در یک جا جمع شوند.
پروژه ساخت این برج آغاز شد. ذات الهی از این عمل ناخشنود شد و حکم بر آن شد که در زمین پراکنده گردند و هرکدام به زبانی صحبت کنند به طوری که هیچ یک زبان دیگری را نفهمد. حکم الهی بر آنان جاری شد، زبان های مختلف جهان به وجود آمدند و مردم در سراسر زمین پراکنده شدند.
آیا این داستان انجیل ریشه های تاریخی نیز دارد؟ برخی عقیده دارند که این، فقط داستانی است بدون ریشه های تاریخی و در طول تاریخ هیچگاه تمام انسان های کره زمین به یک زبان واحد سخن نگفته اند. برخی نیز بر این عقیده اند که این داستان کاملا جنبه نمادین دارد و احتمالا این تنها توجیهی بوده است که انسان های پیشین برای تعدد زبان های موجود داشته اند.
اما واقعیت چیست؟ آیا دلیل و معتبری برای قبول یا رد داستان برج بابل وجود دارد؟
● زبان شناسی
در آغاز محققان زبان شناسی با مطالعاتشان سعی داشتند تا به یک ریشه واحد برای زبان های گوناگون برسند. ماکس ف.مولر (۱۹۰۰-۱۸۲۳) یکی از بزرگترین زبانشناسان تاریخ، به مقایسه زبان های باستانی با یکدیگر پرداخته و شباهت ها و تفاوت های آنها را با یکدیگر ذکر کرده است. این استاد دانشگاه آکسفورد در کتاب خود با نام «علم زبان» چنین می نویسد:
ما تمام حالاتی را که زبان می تواند به خود بگیرد را آزمایش کرده ایم و اکنون به این پرسش رسیده ایم که آیا با وجود این همه اختلاف در ریشه ها آیا می توانیم قبول کنیم که زبان های دنیا یک ریشه واحد داشته اند؟ پاسخ ما به این پرسش مثبت است.
سانسکریت زبان باستانی و سنتی هند است. سر ویلیام جونز (۱۷۹۴-۱۷۴۶) محقق و استاد مسلم این زبان در سال ۱۷۸۹ نوشت:
هرچند زبان سانسکریت زبانی قدیمی است، اما ساختار فوق العاده ای دارد. کامل تر از یونانی، مفصل تر از لاتین و خالص تر و خوشایند تر از هرزبان دیگری است. با این حال با هردو زبان ذکر شده خویشاوندی نزدیکی دارد و ریشه های فعل ها و دستور زبان آنها بسیار به هم شباهت دارد و محال است که این شباهت اتفاقی باشد. هیچ زبان شناسی نیست که در زبان های مختلف تحقیق کند و منکر شباهت های بسیار زبان ها یمختلف با یکدیگر شود. این به آن معناست که همه زبان ها از یک ریشه هستند و ان زبانی است که دیگر وجود خارجی ندارد.
جونز اشاره می کند که که زبان های گوتیک، سلتی، و فارسی به همین خانواده زبان شناسی تعلق دارند که البته اکنون با عنوان زبان های هند و اروپایی شناخته می شوند.
جی. آلدرس درباره تحقیق دوجلدی جونز برروی کتاب مقدس اینگونه می نویسد:
جونز ثابت می کند که بین زبان های امریکای مرکزی و جنوبی در یک سو و زبان های سومری(قدیمی ترین زبان شناخته شده) و مصری در سوی دیگر رابطه مشخصی وجود دارد و این کشف بزرگی است. او با این کار ثابت کرد که داستان های کتاب های قدیمی مانند انجیل تنها یک افسانه ساده نیستند و در برخی موارد بسیار معتبر تر از آنی هستند که پنداشته می شدند.
دکتر هرالد اشتایگر نیز در این زمینه نظر جالبی دارد. اومی گوید:
هرچند زبان ها و لهجه های بسیاری در دنیا وجود دارند –تقریبا به ۳۰۰۰ زبان و لهجه- ولی با تحقیقاتی که برروی خانواده های بزرگ زبان ها انجام شده ثابت شده است که همه این زبان ها از یک زبان مادر مشتق شده اند. کلمات ودستور زبان ها بسیار به هم شبیه هستند. به نظر من این به آن معنا نیست که یکی از زبان ها این شباهت ها را از زبان دیگری وارد خود کرده است، بلکه این به آن معناست که این زبان ها شباهت هایشان را از یک زبان اصلی ارث برده اند.
شاید داستان های انجیل راست باشد و حقیقاتا برج بابلی وجود داشته است و شاید در ابتدا همه مردم جهان زبانی واحد دشته اند.
● تاریخ
آبیدنوس (مورخ یونانی اواسط قرن چهارم پیش از میلاد) به نقل از اوسه بیوس از برج بلندی و ویران شده ای در بابل صحبت می کند. او می نویسد:
قبل از ویرانی این برج همه مردم به یک زبان صحبت می کردند، اما پس از آن به ورطه پریشانی و تعدد زبان افتادند.
پلاتو در یکی از کارهایش از عصری طلائی صحبت می کند که همه مردم به یک زبان صحبت می کردند اما خدایان کاری کردند که زبان هرقوم متفاوت شود.
اشاره به برج بلندی در بابل بر واقعیتی به نام زیگورات منطبق است. زیگورات ها از طبقات متعددی ساخته می شدند به طوری که طبقه بالایی کوچکتر از طبقه زیرین بود و این نحوه معماری تا بالای برج ادامه داشته است و از بالاترین نقطه برج به عنوان معبدی برای یکی از خدایان استفاده می شده است.
دونالد جی.وایزمن استاد و متخصص قوم آشور در دانشگاه لندن نیز معتقد است که این داستان انجیل به شدت با شواهد تاریخی سازگار است.
● باستان شناسی
محل دقیق برج بابل تاکنون مساله حل نشده است و هر جا که احتمال می رود برج آنجا بوده باشد، خرابه ای باستانی وجود دارد و این تشخیص محل دقیق این برج را دشوار ساخته است.
بسیاری از مورخان یهودی و مسلمان عقیده دارند که این برج در «بورسیپا» در ۱۱ کیلومتری بخش شمالی بابل قرار دارد و برخی عقیده دارند که این برج در ساحل شرقی فرات قرار داشته است و البته بسیاری براین باورند که بسیاری از این خرابه ها را نسل های بعدی به تقلید و شاید برای زنده نگه داشتن خاطره برج بابل ساخته اند.
با این حال هنوز بسیاری درباره داستان برج بال و کاربرد واقعی برج بابل تردید هایی دارند. برخی معتقدند که این برج محلی برای رصد ستاره ها بوده است و مردم آن روز بابل برای محاسبه چگونگی حرکت سیاره ها از آن استفاده می کرده اند. عده ای نیز عقیده دارند که برج بابل، ستونی بلند بوده است نه یک زیگورات و آن را تقلید مردم آن سرزمین از پگانیست های مصری می دانند.
در این میان تنها یک چیز را می توان قطعی دانست؛ هزاران سال است که مردم جهان زبان یکدیگر را نمی فهمند.

|+| نوشته شده توسط آرزو احمدیان در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386  |
  كالبد هخامنشيان بر سينه كوه

اعظم السادات راستی
از دشت‌ها و كوه‌ها كه بگذري و به سوي مركز ايران بروي، آن سوی يك دشت سه،چهاركيلومتری، در شمال كوه مهر(رحمت)، دنباله غربی حسين‌كوه از دور نمايان است. اندكی نزديك‌تر، نقش چند صليب بزرگ بر ديواره عمودی حسين‌كوه پديدار می‌شود و سرانجام از بالای تپه‌ای در جلوه كوه، «نقش رستم» رخ مي‌نمايد.سينه جنوبی حسين‌كوه در اينجا به‌طور طبيعی به ‌صورت يك پرده بزرگ نمايشی به بلندی 70متر و پهنای 200متر درآمده است.در سمت راست اين ديواره با زاويه‌ای، پرده نمايش ديگری به پهنای 30متر قرار دارد. دو سلسله هخامنشی و ساساني به‌خوبی متوجه نمای خاص اين تكه كوه شده و به نحو شايسته‌ای از آن استفاده كرده‌اند.

هر يك از سه نقش بزرگ صليب‌شكل روبه‌رو و يك نقش در سمت راست زاويه‌ كوه، آرامگاه يكی از شا‌هان هخامنشی است. كمی پايين‌تر از سطح سه آرامگاه روبه‌رو، شاهان ساسانی نقش‌های برجسته‌ای از خود باقي گذاشته‌اند.
در سمت چپ و اندكی جلوتر از ديواره كوه، برج سنگی مربع‌شكلی نمايان است كه گویی نيمی از آن در خاك فرورفته. اينجا «كعبه زرتشت» خوانده شده و از آثار مسلم هخامنشی است. در آخر سينه كوه كه ديده نمي‌شود، يكي،دو نقش ديگر ساسانی وجود دارد.
كف زمين اينجا در جلو ديواره كوه 10متر بالاتر از كف واقعی آن در زمان گذشته است. بر اثر جمع‌شدن خاك و خاشاك و سنگ، سطح اين مكان بالا آمده است. كف حقيقی زمين، پايه «كعبه زرتشت» است.
آرامگاه «كورش» ساختمان كاملاً مشخص و جداافتاده‌ای در جلگه «پاسارگاد» در چهل كيلومتری «تخت جمشيد» است. جايگزين‌كردن آرامگاه شاه در سينه كوه، يكي از ابتكارات «داريوش» بود. شاه‌های بعدی سلسله هخامنشی به پيروی از او آرامگاه خود را به همان شكل و ابعاد در سينه كوه‌ها ساختند.
شايد ملكه يا افراد بسيار نزديك به شاه هم در همان آرامگاه جا داده می‌شدند، زيرا در داخل هر يك از آرامگاه‌ها بيش از يك تابوت سنگی وجود دارد. شايد اشيای گرانمايه يا سلاح شخصی شاه هم در كنار او گذاشته می‌شد كه البته هم اكنون چيزی از دستبرد دزدان در امان نمانده است.
امروزه آرامگاه هر یک از شاهان هخامنشی در نقش رستم شناسایی شده كه از سمت راست به چپ، به این ترتیب است.
آرامگاه تكی در ديواره راست زاويه، از آنِ خشايارشاه (456 – 468 پ. م) است. نقش‌های برجسته‌ اين آرامگاه از لحاظ هنر سنگتراشی از ظرافت خاصی برخوردار است زيرا در زمان اين شاه، هنر هخامنشی به اوج تكامل خود رسيده بود.
اولين آرامگاه بر ديوار روبه‌رویی كوه متعلق به داريوش است(486- 522پ. م). آرامگاه بعدی در سمت چپ آن متعلق به اردشیر اول (424-465 پ.م) است كه پس از خشايارشاه بر تخت نشست. سومين يا آخرين آرامگاه در سمت چپ بر ديوار روبه‌رو هم متعلق به داريوش دوم (404- 423 پ.م) است.
پس از داريوش دوم، ديگر در نقش رستم جا نبود و به‌ناچار دو شاه بعدی، اردشير دوم (359 – 404 پ. م) و اردشير سوم (338 – 358 پ.م)، آرامگاه‌های خود را در دامنه كوه مهر مشرف به سكوی تخت جمشيد ساختند.
داريوش سوم آخرين پادشاه هخامنشی (336 – 330 پ. م) به دست يكي از سردارانش به نام بسوس(Bessus) در نزديكی دريای مازندران از پای درآمد.
پلوتارك (Plutarch) می‌نويسد كه يكي از سربازان اسكندر، به هنگام مرگ شاه فرارسيد. داريوش از او آب خواست. پس از نوشيدن آب و پيش از جان‌سپردن، داريوش اظهار تأسف می‌كند كه در موقعيتي نيست كه بتواند به نحوي شايسته از آن مرد تشكر كند. ساختمان آرامگاه هر شاه در دوران شاهی او شروع مي‌شد. داريوش سوم نگون‌بخت فرصت نيافت ساختمان آرامگاه خود را تمام كند. آرامگاه او امروزه در گوشه جنوبی و كمی دورتر از سكوی تخت جمشيد به همان حالت نيمه‌تمام، باقی مانده است.
به اين ترتيب جز آرامگاه کمبوجیه، جانشين كورش بزرگ كه سرنوشت جنازه‌اش پس از بازگشت از مصر معلوم نشد، آرامگاه يكايك پادشاهان هخامنشی شناسایی شده است.
نمای جلویی هر يك از آرامگاه‌ها، چه در نقش رستم و چه در تخت جمشيد، سه بخش افقی دارد؛ بخش بالایی به نمايش يك صحنه از مراسم دينی و درباری اختصاص يافته است. بخش مستطيل شكل مياني كه حالت صليب بزرگی به تمامی نما داده ورودی آرامگاه است. بخش پايينی نيز صاف و خالی از نقش است.
در بخش بالایی، نقش شاه ديده می‌‌شود كه در لباس «پارسی» در سمت چپ صحنه روی يك سكوی سه پله‌ای ايستاده و به شعله‌های آتشی مي‌نگرد كه از يك آتشدان زبانه می‌كشد. او در دست چپ كمان گرفته و دست راستش را با كف باز به سوی آتش بلند كرده است. در گوشه بالای سمت راست صحنه، نشان گردی است با خط منحنی كه شايد مظهر خورشيد و هلال ماه باشد. در بالاي همان نقش، انسان بال‌دار («فر ‎ْشاهي» بنابر نظريه استاد شهبازی) ديده مي‌شود که حلقه‌ای در يك دست گرفته و دست ديگر را به نشان تبرك بلند كرده است. شماری از افسران «پارسی» و «مادی» يا بزرگ‌زادگان ايرانی در كنار ايستاده‌اند.
هم شاه و هم آتشدان جلو او روی يك تخت روان به شكل كرسی قرار دارند كه 28 نماينده كشورهای تابعه به عنوان «تخت­رانان» آن را روي دست‌های خود بلند كرده‌اند.
در آرامگاه داريوش بزرگ، كتيبه‌ای پشت نقش شاه و همچنين ميان دو نيمه‌ستون مركزی ديده می‌شود كه در آن از يكايك «تخت‌رانان» نام برده شده كه كمك شايانی به شناسایی دقيق اين افراد كرده است. در همين كتيبه، داريوش بزرگ خود را معرفی كرده و سپس می‌گويد:
«...آن‌كه دوست من بوده است، او را ثروتمندانه پاداش داده‌ام. به خواست اهورامزدا، اينها هستند كشورهایی كه من تسخير كردم، بيرون از كشور پارس. بر آنها حكومت كردم، آنها هديه آوردند و آنچه من دستور دادم انجام گرفت. قانون من محكم بود. اگر تو فكر كني [بپرسی] كشورهایی كه داريوش‌شاه داشت كدامند، بنگر به آنان كه تخت مرا بلند كرده‌اند و آنها را خواهي شناخت... آن‌گاه خواهی دانست كه نيزه مرد پارسی دور رفته است، آن‌گاه خواهی دانست كه مرد پارسی دور از ايران نبرد كرده است».
با كمی دقت می‌توان ديد كه پايه‌های كرسی شاه، چندانگشتی از زمين بلند شده؛ يعني به حركت درآمده است. چون «تخت‌رانان» زير كرسی ديد كافی نداشتند، فرد ديگری بايد يكي از پايه‌های كرسی را از بيرون می‌گرفت، در حالی كه فرد ديگری پايه ديگر كرسی را گرفته آن را می‌كشيد. اين فرد دومی در سمت راست كرسی قرار گرفته، اما دست‌هايش را به‌طور غيرطبيعی به سمت عقب برده است.
بخش مربع‌شكل ميانی نمای آرامگاه كه باز هم براي تمام آرامگاه‌ها يكسان است، بنای جلویی يك ايوان كاخ هخامنشی را نشان می‌دهد. اين ايوان چهار نيمه‌ستون با سرستون‌های گاو دوسر دارد كه تير چوبی زير سقف را بر دوش خود نگه‌داشته‌اند. لبه سقف با دندانه مزين شده است. درگاهی ميان دو ستون وسطی كه به داخل آرامگاه راه دارد به چهار تكه افقی تقسيم شده است. سه تكه بالایی، كاملا سنگی بوده، تكه پايينی به عرض 5/1متر از دو لنگه در تشكيل شده كه بر پاشنه در می‌گشتند. بی‌شك هدف اين بود كه پس از دفن شاه، آرامگاه برای ابد بسته بماند اما با گذشت زمان و شايد اندكی پس از انقراض شاهنشاهی هخامنشی، آرامگاه‌ها يكي پس از ديگری شكافته شد و هرچه از اشيای گرانبها در آن بود به تاراج رفت.

|+| نوشته شده توسط آرزو احمدیان در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386  |
 کاخ چهل ستون

كاخ چهلستون فضاي كاخ چهلستون، همان فضاي قصه‌هاي هزار و يك شب به روايت شهرزاد قصه‌گوست. شايد از همين روست كه «آرتور دوگوبينو» مي‌نويسد: «شهري همچون اصفهان ساخته نمي‌شد و چنين هنرهايي شكوفا نمي‌گشت، اگر پادشاهان و معماران بناهاي پايتخت (منظور اصفهان) روزها و شب‌هاي خود را صرف شنيدن داستان‌هاي شگفت‌انگيز مربوط به فرشتگان نكرده بودند».

كاخ چهلستون اصفهان يكي از كاخ‌هاي مهم سه‌گانه باقي‌مانده از عصر صفوي است كه هر چند در مقايسه با كاخ‌هاي پادشاهان پيشين عظمت كمتري داشت، اما به خاطر تزئينات بي‌نظيرش بسيار جذاب بود.
«مبارك‌ترين بناهاي دنيا» مصرع آخر شعري است كه به حساب حروف ابجد، سال اتمام بنا را بازگو مي‌كند و در كتيبه‌اي در كاخ از زير گچ بيرون آمد. سال 1057 هجري! كاخ چهلستون شامل تالار سلطنتي، ايوان و چندين اتاق مرتبط با يكديگر است و از جمله زيبايي‌هاي اين كاخ، آيينه‌كاري‌ها، گچ‌بري‌ها و نقاشي‌هاي عالي آن است.
تا قبل از اينكه ايوان كاخ چهلستون ساخته شود، تمام ايوان‌هاي بناها از سه طرف محصور بوده‌اند و فقط يك جانب آنها باز بوده است، اما در اين ايوان، سه طرف باز و يك طرف بسته است.
به همين خاطر اين ايوان فضاي جديدي در معماري ايراني پديد آورد كه ارتباط بي‌نظيري بين بيرون و درون ساختمان ايجاد مي‌كرد.
از جذابيت‌هاي ديگر اين كاخ وجود باغ و استخر روبه‌روي كاخ است. انعكاس بنا در آب استخر حالتي خيال‌انگيز به آن مي‌بخشد كه بايد آن را تجربه كرد.

|+| نوشته شده توسط آرزو احمدیان در شنبه بیست و سوم تیر 1386  |
 هخامنشیان

با طلوع دولت هخانشي كه به وسيله كوروش کبير پارسي از خاندان معروف بنياد گرديد (حدود 550 ق.م) ، ايران در صحنه تاريخ جهاني نقش فعال و تعيين كننده أي يافت . همچنين ، اين دولت منشاء و مركز يك تمدن و فرهنگ ممتاز آسيايي و جهاني دنياي باستان شناخته شد.
كوروش کبير، پادشاه سرزمين انشان (انزان ، در حدود شوش نواحي ايلام جنوبي) و سر كرده سلحشور و محبوب طوايف پارسه (پارس) كه قلمرو او و پدرانش در آن ايام تابع حكومت پادشاهان خاندان ديااكو محسوب مي شد، با شورش بر ضد آستياگ و پيروزي بر او ، هگمتانه (اكباتان ، همدان) را گرفت (549 ق.م.) . وي ، خزاين و ذخاير تختگاه ماد را هم وفق روايت يك كتيبه بابلي ، به " انشان " برد و سرانجام به فرمانروايي طوايف ماد در ايران خاتمه داد .
غلبه سريع او بر قلمرو ماد كه بلافاصله بعد از سقوط همدان تحت تسلط او در آمد ، در نزد پادشاهان عصر موجب دلنگراني شد . كوروش براي مقابله با اتحاديه اي كه با شركت ليديه ، بابل و مصر بر ضد او در حال شكل گرفتن بود ، خود را ناچار به درگيري با آنها يافت .
پس از آن ، بلافاصله با سرعتي بي نظير، به جلوگيري از هجوم كرزوس پادشاه ليديه ، كه با عجله عازم تجاوز به مرزهاي ايران بود ، پرداخت . در جنگ ، كرزوس مغلوب شد و سارديس (اسپرده ، سارد) پايتخت او به دست كوروش افتاد (546ق.م.). اين پيروزي ، آسياي صغير را هم برقلمرو وي افزود (549 ق.م.) اما ، قبل از درگيري با بابل و ظاهرا" براي آنكه هنگام لشكر كشي به بين النهرين مانند آنچه براي هووخ شتره ، پادشاه ماد ، در هنگام عزيمتش به جنگ با آشور پيش آمد، دچار حمله سكاها نشود ، چندي در نواحي شرقي فلات به بسط قدرت و تامين حدود پرداخت . بالاخره ، با عبور از دجله حمله به بابل را آغاز كرد و تقريبا" بدون جنگ آن را فتح كرد (538 ق.م.) با فتح بابل ، سرزمينهاي آشور و سوريه و فلسطين هم كه جزو قلمرونبونيد- پادشاه بابل - بود نيز ، به تصرف كوروش در آمد . اما، در گيريهايي كه در نواحي شرقي كشور در حوالي گرگان و اراضي بين درياچه خزر و درياچه آرال براي او پيش آمدو ظاهرا" به مرگ او منجر شد (529 ق.م.) ، او را از اقدام به لشكر كشي به مصر ، كه در گذشته با ليديه و بابل برضد وي هم پيمان شده بودند ، مانع گشت .
پسرش ، كمبوجيه اين مهم را انجام داد (525 ق.م.) وبدين گونه ، مصر و قورنا (سيرنائيك) در شمال آفريقا هم جزو قلمرو هخامنشي ها در آمد و شاهنشاهي پارسي ها به وسعت فوق العاده اي كه در تمام دنياي باستان بي سابقه بود، رسيد . بالاخره ، داريوش اول (معروف به كبير) كه بعد از مدت كوتاهي (521 ق.م.) با ايجاد امنيت ، احداث شبكه هاي ارتباطي ، وضع قوانين و تنظيم ترتيبات مربوط به ماليات عادلانه ، به اين دولت كه در واقع ميراث كوروش بود ، تمركز و تحرك واستحكامي قابل دوام بخشيد. معهذا ، لشكر كشيهايي كه داريوش در مرزهاي غربي و شمال شاهنشاهي كرد وبيشتر ناظر به تامين وحدت و تماميت آن بود ، در آسياي صغير و يونان با مقاومتهايي مواجه گرديد (499 ق.م.) كه حل آن از طريق نظامي، براي وي ممكن نگشت (490 ق.م.).
پسرش ، خشايارشا هم كه بعد از او به سلطنت رسيد (486 ق.م.) در رفع اين مقاومتها (480 ق.م.) كه از عدم تفاهم بين حيات يوناني و اصول حكومت شرقي ناشي مي شد، توفيقي حاصل نكرد. حتي بعد از خشايارشا (465 ق.م.) هم . اين سوءتفاهم بين ايران با شهرهاي يونان مدتها ادامه يافت .
معهذا جانشينان ديگر داريوش و از جمله كساني چون داريوش دوم (404 – 423 ق.م.) و اردشير دوم (358 – 404 ق.م.) كه هيچ يك ذره اي از لياقت و كارداني او را هم نداشتند، در حل سياسي اين مساله و حفظ سيادت ايران در نواحي شرقي و مديترانه ، دچار مشكلي نشدند. حتي شورش مصر بر ضد ساتراپ ايراني خود (415 ق.م) ، كه يك چند آن سرزمين را از ايران جدا كرد ، و واقعه بازگشت ده هزار چريك يوناني از ايران (401 ق.م.) كه نشانه ضعف نظامي ايران در آن ايام بود، تماميت شاهنشاهي ايران را متزلزل نكرد . به همين دليل، نظامات داريوش بزرگ و تدابير سياسي بعضي ساتراپهاي ايراني كه مشاوران پادشاهان بودند ، همچنان حافظ وحدت و تماميت قلمرو هخامنشي باقي ماند.
اين قلمرو وسيع كه از حدود جيحون و سند تا مصر و درياي اژه را در بر مي گرفت ، در عهد داريوش شامل تقسيمات اداري منظمي بالغ بر بيست استان (هرودوت) يا بيشتر (كتيبه ها) بود كه در هر استان (خشتره = شهر) يك ساتراپ (خشترپ = خشتروپان = شهربان) به عنوان والي عهده دار امور كشوري بود . با آنكه اين والي بر تمام امور مربوط به استان نظارت فايق داشت ، فرمانده پادگان استان و نگهبان ارگ آن تحت حكم وي نبودند . به اين ترتيب ، ساتراپ با وجود اقتدار بالنسبه نا محدود ، همواره تحت نظارت پادشاه قرار داشت و فكر يا غيگري براي او ، چندان قابل اجرا به نظر نمي رسد . حكم و اراده پادشاه هم در سراسر اين استانها قانون محسوب مي شد و مطاع بود .
اقوام تابع هم با آنكه در اديان و عقايد و رسوم خود محدوديتي نداشتند، در ضابطه تبعيت از حكم پادشاه، به حفظ وحدت و تماميت شاهنشاهي متعهد بودند . نمونه اين تعهد ، از همكاري آنان در كار بناي كاخ داريوش در شوش پيداست . لوحه هاي گلي بازمانده از آن پادشاه ، نقش صنعتگران اين اقوام و مصالح سرزمينهاي آنان را در ايجاد اين كاخ به ياد مي آورد .
نام سرزمينهاي تابع ، در كتيبه اي متعلق به مقبره داريوش كه در نقش رستم مي باشد ، به تفصيل اين گونه آمده است : ماد ، خووج (خوزستان) پرثوه (پارت) ، هري ب و (هرات) ، باختر ، سغد ، خوارزم، زرنگ ، آراخوزيا (رخج ، افغانستان جنوبي تاقندهار) ، ثته گوش (پنجاب) ، گنداره (كابل ، پيشاور) ، هندوش (سند) ، سكاهوم وركه ر(سكاهاي ماوراي جيحون) ، سگاتيگره خود (سكاهاي تيز خود ، ماوراي سيحون) ، بابل ، آشور ، عربستان ، مودرايه (مصر) ، ارمينه (ارمن)، كته په توك (كاپادوكيه ،بخش شرقي آسياي صغير)، سپرد (سارد ، ليديه در مغرب آسياي صغير)، يئونه (ايونيا ، يونانيان آسياي صغير)، سكايه تردريا (سكاهاي آن سوي دريا : كريمه ، دانوب) ، سكودر (مقدونيه)، يئونه تك برا (يونانيان سپردار: تراكيه ، تراس)، پوتيه (سومالي)، كوشيا (كوش حبشه) ، مكيه (طرابلس غرب ، برقه) ، كرخا (كارتاژ ، قرطاجنه يا كاريه در آسياي صغير) . ر
در بين اين نامها ، ظاهرا " سرزمينهاي هم بود كه ساتراپ جداگانه نداشت و به وسيله ساتراپ استان مجاور يا نزديك اداره مي شد . لوحه أي نيز در شوش به دست آمده است كه به داريوش تعلق دارد و نام كشورهاي تابع را – با اندك تفاوت – تقريبا " همانند آنچه در كتيبه نقش رستم او آمده است ياد ميكند. فهرست ديگري را هرودوت (تواريخ 3 : 98 – 89) نقل مي كند كه بعضي اطلاعات جالب توجه را كه درباره مقدار وترتيب ماليات اين نواحي ، به دست مي دهد . البته ، اين اطلاعات معلومات مندرج در كتيبه ها را نيز تكميل مي كند . همچنين ، تجديد نظرهايي را هم كه ظاهرا" گه گاه در تقسيمات اداري كشور مي بايد پيش آمده باشد ، ارائه مي دهد .
در يك كتيبه مربوط به تخت جمشيد نيز كه به نظر مي رسد متعلق به مقبره يكي از پادشاهان هخامنشي و به احتمال قوي اردشير دوم (حدود 358 ق.م.) باشد ، فهرست اقوام تابع شاهنشاهي ، اين گونه آمده است : پارسي ، مادي ، خوزي ، پارتي ، هروي ، باختري ، سغدي ، خوارزمي ، اهل زرنگ ، اهل رخج ، ثته گوشي ، گندهاري ، هندي ، (اهل سند) ،سكايي هومه ورك ، سكايي تيز خود ، بابلي ، آشوري ، عرب، مصري ، ارمني ، اهل كاپادوكيه ، اهل سارد ، پوتي ، كوشي ، كرخايي . اينكه نام اقوام تابع در اين ايام كه فقط بيست و هشت سال با كشته شدن داريوش سوم و انقراض هخامنشي ها 330 (ق.م.) فاصله دارد، با آنچه در كتيبه مقبره داريوش در نقش رستم درباره سرزمينهاي تابع وي آمده است ، تقريبا" تفاوتي ندارد ، نشان مي دهد كه هخامنشي ها تا پايان دوران فرمانروايي وحدت و تماميت قلمرو خود را حفظ كرده اند . حتي ، قراين حاكي از آن است كه در پايان عهد اردشير سوم (338 ق.م.) چند سالي قبل از سقوطشاهنشاهي پارس ، دولت هخامنشي به مراتب قوي تر ، منسجم تر و منظم تر از پايان عهد خشايارشا بوده است .
شكست داريوش سوم (330 – 336 ق.م.) از اسكندر هم – غير از مهارت جنگي فاتح مقدوني – جدايي قسمتي از سپاه که خود را يوناني مي دانستند از سپاه داريوش سوم که منجر به شکست او و سقوط امپراطوري هخامنشي شد.
مدت دوام شاهنشاهي هخامنشي ، دويست و سي سال بود. فرمانروايي آنان در قلمرو شاهنشاهي – به خصوص در اوايل عهد – موجب توسعه فلاحت ، تامين تجارت و حتي تشويق تحقيقات علمي و جغرافيايي نيز بوده است . مباني اخلاقي اين شاهنشاهي نيز به خصوص در عهد كساني مانند كوروش کبیر و داريوش بزرگ متضمن احترام به عقايد اقوام تابع و حمايت از ضعفا در مقابل اقويا بوده است ، از لحاظ تاريخي جالب توجه است . بيانيه معروف كوروش در هنگام فتح بابل را ، محققان يك نمونه ازمباني حقوق بشر در عهد باستان تلقي كرده اند . که امروزه بر سر در سازمان ملل، بعنوان کتيبه حقوق بشر نصب شده است.
 

|+| نوشته شده توسط آرزو احمدیان در شنبه بیست و سوم تیر 1386  |
 ایلامیان



نگاهي به تاريخ ايلام



نام سرزمين باستاني ايلام به صورت Hat\Hal-tam-ti و صورتهاي مشابه آمده است. اين نام در خط سومري در صورت هزوارشي Nim.ki نوشته شده كه به صورت Elam(a) (در سومري) و Elamtu (در اكدي) خوانده مي شده است از واژه Hal-tam-ti و نام امروزي ايلام يا عيلام كه در جهان مرسوم شده است ، برگرفته از گونه نوشتاري در عهد عتيق است متاسفانه شيوه نگارش سومري ونوشتاري عهد عتيق بي توجه به اصل واژه براي برخي اين گمان را ايجاد كرده است كه ايلام يا عيلام را واژهاي سامي، هم ريشه با علي –يعلوا عربي بپندارند و آن را به نادرست و ناروا سرزمين بلند معني كنند.

 

|+| نوشته شده توسط آرزو احمدیان در شنبه بیست و سوم تیر 1386  |
 - آغـاز شهـر نشيني 6500

تپه سيلك

تپه جنوبي " سيلك " با مساحتي بيش از دو هكتار در سه كيلومتري جنوب شرقي شهر كاشان معرف دوره هاي سوم و چهارم سيلك است. اگر چه از لحاظ فرهنگي دوره سوم سيلك ادامه دوره دوم در تپه شمالي است، اما پيشرفتهاي چشمگيري كه در امور فني نصيبصعنعتگران ساكن آن شد، اين دوره را از دوره هاي پيشين و بعدي، يعني دوره هاي دوم و چهارم به گونه اي بر جسته جدا و متمايز مي سازد.
دوره سوم از هشت لايه استقرار تشكيل شده است. اواسط اين دوره كه همزمان با دوران شكوفايي صنعت و فن در سراسر فلات مركزي است، پيشرفتهاي شگرفي را در صنايعي همچون سفالگري و فلزكاري به نمايش مي گذارد. از زمان لايه چهارم از دوره سوم، به علت افزايش تقاضا براي سفال و گسترش مبادلات تجاري كه نياز به وسايل حمل و نقل كالا را بيشتر مي كرد، سفالگران سيلك براي توليد سفال انبوه دست به اختراع چرخ سفالگري زدند. اين زمان در حدود 4500 ق.م. بود. اما، بزرگترين رويداد در ايجاد تحولات صنعتي، تجاري، سياسي و اجتماعي در عصر باستان را كه راهگشاي پيدايش تمدنهاي بزرگ و ظهور امپراتوريها شد، كشف فلز و ذوب آن بود. اين تحول عظيم صنعتي نخستين بار و به طور تقريبا" همزمان در دو منطقه مركزي آناتولي درتپه " چايونو " و در فلات مركزي ايران در تپه " قبرستان " قزوين در حدود اواخر نيمه اول هزاره پنجم ق.م. و يكي دو قرن بعد در " تل ابليس " در استان كرمان به وقوع پيوست. در " سيلك " صنعتگران با ذوب مس و ريختن آن در قالبهاي باز، ابزارها و ادوات متعدد و گوناگون مانندتبر، چكش، كلنگ يك سر، كلنگ دو سر، تيغ خنجر، سوزن، سنجاق، اسكنه و قلم توليد كردند و آنها را جايگزين نوع مشابه سنگي يا استخواني آن نمودند.


تپه سيلك - كاشان- تپه قبرستان
در حفريات تپه " قبرستان " در هشت كيلومتري شمال روستاي سگزآباد در دشت قزوين، دو كارگاه ذوب مس همراه با چندين نوع قالب باز، چند نمونه كوره مس و مقدار زيادي سنگ اكسيد مس به دست آمد.
ساكنان تپه قبرستان در تمامي طول دوره دوم ( همزمان با لايه هاي چهارم و پنجم از دوران سوم سيلك ) در خانه هاي يك، دو و يا سه اتاقي مي زيستند. در ميان خانه ها چند كارگاه سفالگري و فلزكاري نيز شناسايي شد.اما بزرگترين اثر معماري ساختماني وسيعي است با ديوارهاي ضحيم ويك حياط مركزي و 9 اتاق كه به احتمال زياد نشان دهنده نوعي حكومت و يا نظام اداري در اواسط هزاره پنجم ق.م. در فلات مركزي ايران است.
محوطه هاي شناخته شده ديگر اين فرهنگ عبارت اند از : تپه حصار " در سه كيلومتري شرق شهر دامغان، چشمه علي در شهر ري " ، مرتضي گرد" در حدود پنج كيلومتري جنوب چشمه علي و در سمت راست جاده ري به عباس آباد در فاصله 9 كيلومتري از تهران، " قره تپه " شهريار به فاصله حدود 20 كيلومتري جنوب غربي تهران .


|+| نوشته شده توسط آرزو احمدیان در شنبه بیست و سوم تیر 1386  |
 آثـار دوران نوسنگي

در پايان آخرين مرحله پارينه سنگي كه قبلا"دوران ميان سنگي خوانده ميشد و امروزه در ناميدن آن به فراپارينه سنگي توافق همگاني وجود دارد، دوران جديد آغاز شد كه با تحولاتي كه در صنايع و روش زندگي صورت گرفت، آن را دوران نوسنگي مي نامند.
تمامي حوادث و اتفاقاتي كه به وقوع پيوست تا انسان براي ادامه حيات دست از جمع آوري غذا و شكارورزي و صيد بردارد و با توليد غذا وارد مرحله نويني از زندگي فرهنگي گردد، كه ما امروز ادامه آن را مي گذرانيم ، از همين دوران فرهنگي كه اصطلاحا" نوسنگي ناميده شده، آغاز گرديد است. اين دوران در خاورميانه و ايران زودتر از 9000 سال قبل شروع نشده است، در حالي در ساير قسمتهاي جهان گاهي چند هزار سال بعد از آن آغاز گرديد.
در ايران حدود 9000 سال قبل، گروههايي از جوامع انساني با استقرار در يك منطقه و در نهايت يك محل ، دوره كوچ دائم از منطقه اي به منطقه اي ديگر و از محلي به محلي ديگر را پشت سر گذاشتند و دوره توليد غذا و سكونت در يك محل را آغاز كردند.
اين دوران نسبت به ساير ادوار فرهنگي داراي چندين ويژگي است كه از جمله آنها تغييراتي است كه در شكل ظاهري برخي از ابزارهاي سنگي به وجود آمد تا عملكرد آنها را تغيير دهد و در جهت نيازهاي فني خود، آنها را به ابزارهاي كارآمدتري تبديل كند.


غار هاتو‚ دهانه غار دوم

ابزارهاي سنگي به سرعت تخصصي شدند. انواع تيغه ها، خراشنده ها و رنده ها، اسكنه ها و مته ها براي كاربردهاي خاص ساخته شدند و ابزارهاي خاص متناسب با توليدات كشاورزي نيز، به آنها اضافه گرديد. اين گروه را بيشتر هاونهاي سنگي، دسته هاونها، ساينده ها و ساطورهاي سنگي براي خرد كردن ساقه حبوبات و غلات و نظاير آنها، تشكيل مي دادند.
دوران نو سنگي در ايران را مي توان به چند دوره كوتاهتر بر اساس تحولات صنعتي ابزار سازي و يا نحوه زندگي، تقسيم كرد. آنچه رايج بوده است، تقسيم اين دوران به دو " دوره نوسنگي قبل از توليد و استفاده از سفال " ، و دوره نو سنگي توام با توليد غذا و استفاده از سفال " بوده است. اين تقسيم بندي را اگر براي منطقه محدود خاور نزديك و خاورميانه بتوان پذيرفت، با توجه به فرهنگ انسان در سطح جهان غير قابل قبول است. به عنوان مثال در ژاپن دوره نو سنگي از حدود ده هزار سال قبل شروع شده و از همان آغاز با توليد سفال كه به سفال نوع " جامون" ( jamon ) مشهور است، همراه بوده است. مردم دوره جامون علاوه بر سفال، از ظروف سنگي و همچنين تير و كمان نيز استفاده مي كردند و در محوطه هاي كوچك به سر مي بردند. اين مردم غذاي مورد نياز خود را از طريق جمع آوري و شكار صيد تامين مي كردند. نخستين توليد كنندگان غذا در حدود قرن سوم پيش ميلاد در ژاپن از طريق كشت برنج به تامين نيازهاي غذايي پرداختند كه با دوره " يايوي " ( Yayoi ) آغاز شد.براي ايران در دوران نوسنگي، يعني در دوراني كه پايان آن استقرار كامل در روستاها و آغاز شهر نشيني است، نگارنده با توجه به مطالعات انجام شده انسان شناسي و باستان شناسي تقسيم بندي زير را پيشنهاد كرده است:

الف ) دوره جمع آوري غذا.

ب ) دوره گرد آوري و ذخير غذا.

ج ) دوره توليد و استقرار در روستاها.

به موجب اين تقسيم بندي، دوران نوسنگي ايران با جمع آوري غذا و شكار صيد، كه ادامه روش زندگي در دوره فراپاينه سنگي است، ادامه پيدا كرد، ولي با اين تفاوت كه تحولات و تغييرات چشمگيري در فن ابزار سازي به وجود آمد. از ريز تيغه ها به مراتب بيشتر از دوران قبلي استفاده مي شد و ادوات سنگي تخصصي ديگري كه در دوران قبلي سابقه نداشت، ساخته و به كار گرفته شد.
آثار اين دوره در غارها و پناهگاههاي سنگي در قسمتهاي مختلف ايران شناسايي شده اند كه آثار موجود در غارهاي " علي تپه " ، " هاتو " " و كمربند " مشخص ترين آنها هستند كه تا كنون گزارش گرديده اند.
در دوره بعد، يعني دوره گرد آوري و ذخير غذا كه گاهي نيز با توليد نوعي سفال ساده همراه بوده است، انسان علاوه بر جمع آوري و شكار و صيد براي تامين غذاي مورد نياز فوري، قسمتي از برداشت خود را نيز به صورت ساده و ابتدايي براي مدت كوتاهي ذخيره مي كرده است تپه " گنج دره " در نزديكي هرسين كرمانشاه و " تپه سراب " در شش كيلومتري شرق كرمانشاه، نمونه هاي از اين دوره فرهنگي را ارائه مي كنند.
در دوره بعدي كه توليد غذا آغاز شد، انسان علاوه بر توليد بخش مهمي از نيازهاي غذايي خود، موفق گشت تا با ايجاد سرپناههاي ساده در معماري نيز قابليتهاي فرهنگي خود را ظاهر سازد و با ايجاد روستاهاي كوچك موقت، در نهايت روستاهاي دائمي را پديد آمورد كه خود را مقدمه اي بر شهر نشيني محسوب مي گردد.
در ايران تمامي مراحلي را كه انسان پيموده است تا از زندگي كوچ روي و خانه به دوش دائمي به مرحله آغاز نشيني وارد گردد، مي توان با استنادات و شواهد عيني حاصل از بررسيها و حفريات انسان شناسي مورد مطالعه قرارداد. چنين مطالعه اي در ساير مناطق خاورميانه به آساني ايران امكان ندارد. با توجه به اين مهم است كه بايد خاورميانه و خاور نزديك، منطقه اي كليدي براي بررسي تحولات فرهنگي انسان تصور كرد و آن را گاهواره و مهد فرهنگ و تمدن ناميد.
با وجود تغييراتي كه در هر دوره نسبت به دوره پيش پديد مي آمد، تمام يا جنبه هاي از نحوه فرهنگهاي پيشين باقي ماندند كه امروز با مطالعه آنها مي توان با سابقه فرهنگي برخي از گونه هاي فرهنگي انسان در خاور نزديك نيز آشنا شد. به عنوان مثال، در تپه " گوران " در دره هليلان كه در حدود 60 كيلومتري جنوب كرمانشاه واقع شده است، باستان شناسان موفق به شناسايي چگونگي بقاياي نخستين مرحله استقرار موقت در آن محل شده اند كه مي توان آن را پيشينه اي بر زندگي كوچ روي تصور كرد.
در ايران كه تاثير ويژگيهاي فرهنگي منطقه اي و محلي در نحوه ساخت ادوات و ابزارهاي سنگي به دليل چند گونگي وضعيت طبيعي و اقليمي از دوره پارينه سنگي جدي آغاز شده بود، در دوران نوسنگي با وضوح بيشتري قابل بررسي است. به همين دليل، در بررسي ادوار مختلف دوران سنگي در ايران، تحولات فرهنگي هر منطقه بايد به طور مستقل مورد بررسي قرار گيرد. در مطالعه حاضر، فقط به صورت بسيار فشرده به تغييراتي كه در دوران نوسنگي در مناطقي كه پژوهشهاي باستان شناسي آن مناطق بيش از ساير قسمتها صورت گرفته است، پرداخته خواهد شد. اهم اين مناطق عبارتند از : جنوب غربي ايران،غرب ايران، منطقه فلات مركزي و شمال شرقي ايران. متاسفانه، هنوز گزارش كامل حفريات و بررسيهاي باستان شناسي انجام شده در ساير مناطق ايران منتشر نگرديده و اطلاعات موجود از حدود خبر نامه هاي كوتاه تجاوز نمي كند. به همين سبب، ارائه نمونه هاي مشخص از تحولات و تغييرات فرهنگي ايران در دوران نوسنگي به مناطقي در جنوب غربي و غرب، فلات مركزي و شمال شرقي ايران در اين مختصر محدود مي باشد
.

|+| نوشته شده توسط آرزو احمدیان در شنبه بیست و سوم تیر 1386  |
 پـارينه سنگي جـديـد 35000

اكثر آثار به دست آمده از دوره پارينه سنگي جديد در ايران از منطقه زاگرس جمع آوري شده اند و با وجود اينكه در ادوات سنگي تنوع زيادي ديده مي شود. به نظر مي رسد كه نحوه زندگي و فن ابزارسازي از دوره پارينه سنگي ميانه به جديد، در منطقه زاگرس تدريجي بوده است.
يكي ديگر از ويژگيهاي فرهنگي دوره پارينه سنگي جديد، تاثير ويژگيهاي فرهنگي منطقه اي و محلي در نحوه ساخت ادوات و ابزارهاي سنگي است. آثار اين دوره كه از غار " يافته " واقع در نزديكي خرم آباد لرستان به دست آمده اند، قدمتي در حدود سي پنج هزار سال دارند. يكي از ويژگيهاي صنعتي دوره پارينه سنگي جديد در ايران، ساختن ادوات سنگي بسيار كوچك است كه اصطلاحا "ريزتيغه" ناميده مي شوند. در خرم آباد، علاوه بر غار "يافته" از غارهاي " ارجنه" و " پاسنگر" نيز آثار اين دوره به دست آمده است. در غرب ايران در غار "خر" و پناهگاه سنگي " ورواسي " نزديك كرمانشاه نيز آثار دوره پارينه سنگي جديد شناسايي شده است.
در دره هليلان در غارهاي " مارزور " ، " مارگورگلان سراب " ،" دارمار" و غار " گوگل " آثاري متعلق به اواخر دوره پارينه سنگي جديد ايران شناسايي شده است. هر چند به طور دقيق آغاز و پايان اين دوره در ايران به روشني معلوم نسيت، ولي به نظر مي رسد در حدود يازده هزار سال پيش اين فرهنگ در ايران ادامه داشته تا اينكه سرانجام با شروع دوره فراپارينه سنگي اين دوره خاتمه پذيرفته است.

|+| نوشته شده توسط آرزو احمدیان در شنبه بیست و سوم تیر 1386  |
 پارینه سنگی میانه

شواهد مربوط به دوره پارينه سنگي ميانه در ايران بهتر از دوره قبلي است. آثار اين دوره از نقاط مختلف ايران به دست آمده است. از نظر قدمت، اين دوره در محدوده اي از تاريخ واقع شده است كه آنجا آزمايشات كربن 14 براي تعيين قدمت آثار ممكن است. از اين رو، مي توان اطلاعات دقيقتري از وضعيت فرهنگي اين دوره فراهم كرد. به نظر مي رسد كه اين دوره فرهنگي در ايران از حدود يكصد هزار سال تا هشتادهزار سال پيش آغاز شده است.
بيشتر ابزارها و توليدات سنگي اين دوره را مي توان از نوع موسترين ( moustrian ) طبقه بندي كرد. توليد اين نوع ابزارها از غرب اروپا تا شمال آفريقا، و خاور نزديك تا آسياي مركزي رايج بوده است. هر چند تاريخ دقيق افول فرهنگ داراي دست افزار نوع موسترين در ايران كاملا" روشن نيست، ولي به نظر اكثر قريب به اتفاق انسان شناسان، اين فرهنگ در حدو چهل هزار سال پيش پايان يافته است. بنابر اين منطقي به نظر مي رسد كه طول اين دوره فرهنگي را در ايران بين شصت تا پنجاه هزار سال پيش تصور كنيم .
محلهاي باستاني معرف اين دوره فرهنگي در ايران، بيشتر مناطق رشته جبال زاگرس، نواحي آذربايجان، كردستان و لرستان شناسايي شده اند. در مازندران، خراسان و خوزستان نيز آثاري از اين دوره به دست آمده است. در داخل فلات مركزي ايران در حوالي تهران يك محل، و محل ديگر در كرمان معرفي شده است. در ناحيه " لاديز " در بلوچستان كه مركز فرهنگ لاديزيان مي باشد، هنوز آثاري از دوره موسترين گزارش نشده است. بهترين نمونه هاي اين دوره فرهنگي، از نقاط مختلف باستاني نزديك خرم آباد در لرستان شناسايي شده اند. آثار به دست آمده از غارهاي " كنجي " غاريا پناهگاه سنگي " ارجنه " ( ارژنه ) غار " قمري پناهگاه سنگي " هوميان " كه در ناحيه كوهدشت خرم آباد قرار گرفته اند، ( كه محل اخير، در ارتفاع حدود 2000 متري از سطح دريا قرار گرفته است و در زمره مرتفع ترين محلهايي مي باشد كه آثار دوران سنگ در خاور نزديك از آن به دست آمده است ) ، معرف دوره پارينه سنگي ميانه در لرستان هستند. در ناحيه " هليلان " در دره رودخانه سيمره كه در ارتفاع حدود 900 متري از سطح دريا قرار گرفته است نيز، در هفت نقطه آثار دوره پارينه سنگي ميانه شناسايي شده است كه از آن جمله اند:" پل پاريك " ، " غارويلا" و " غارهوشي" .
در " كاگيكا" در نزديكي شهر كرمانشاه نيز آثار اين دوره شناسايي شده است.
در همين منطقه، در " غار بيستون " و پناهگاه سنگي " ورواسي " و نزديك آنها در غار " خار " آثاري از دوره پارينه سنگي ميانه با ابزارهاي سنگي مشخصه نوع موسترين مورد شناسايي قرار گرفته اند.
علاوه بر اين مناصق كه بايد آنها را مراكز تجمع گروهاي متعلق به دوره پارينه سنگي ميانه تصور كرد، از نقاط باستاني پراكنده در ايران از قبيل : جهرم فارس و محلي واقع در دره رود كر در نزديكي شيراز و همچنين، نزديك " تل ابليس "در كرمان و يا " غاز تمتمه " در نزديك درياچه اروميه نيز، آثار دوره موسترين شناسايي شده است. در غار " كه آرام " در گرگان نيز آثاري مشابه آثار موسترين جبال زاگرس به دست آمده است. اخيرا" نيز، نگارنده موفق به يافتن آثار دوره پارينه سنگي ميانه در حوضه مسيله واقع در نزديكي ورامين در جنوب تهران گرديده است.

|+| نوشته شده توسط آرزو احمدیان در شنبه بیست و سوم تیر 1386  |
 شهـر نـشيني

ايران در هزاره اول ق.م.

بررسي جامع تاريخ و فرهنگ و جغرافياي ايران را در دوران ماد مي توان به اعتباري مشكل ترين و پيچيده ترين بخش از دورانهاي تاريخي اين سرزمين به شمار آورد. وجود نظريه پردازيهاي پژوهشگران مختلف كه هر يك در زمينه أي خاص ، چون زبان شناسي ، نژادشناسي ، دين شناسي و… صاحب نظر بوده و از ديدگاه خود با موضوع برخورد كرده اند از يك سو ، و نيز نظرات پژوهشگراني كه كار خود را متوجه بخشهاي خاصي از مجموعه جامعه ايران هزاره اول ق.م. ، مانند ايلاميان ، ماناييها ، اورارتوها و يا تمدنها و دولتهاي همجوار چون آشور و بابل ساخته اند ، از سوي ديگر عامل موثر در ايجاد پيچيدگي و دشواري مسير پژوهش گرديده است . اين پيچيدگي بدان جهت است كه عمده اين پژوهشگران كوشيده اند تا هر چه بيشتر بر موضوع مورد نظر خود تاكيد كنند و با مرزبنديهاي بسيار مستحكم ، به هر بخش به عنوان واحدي مستقل در تمامي ابعاد بنگرند . عجيب آنكه با ورود به دوران هخامنشي ، اين نحوه برخورد به ميزان غير قابل تصوري دگرگون گرديده و با نگاهي جامع و فراگير به آن برخورد شده است .
اما ، با توجه به اينكه دانش باستان شناسي در اين مورد بيشتر و بهتر از علومديگر مي تواند اظهار نظر كند ، در كل بررسيهاي اين دوران باستان شناسي نقش عمده و اساسي بر عهده ندارد.
منابع نوشته كهن مربوط به دوران ماد ، به زبانهاي گوناگون مانند بابلي ، آشوري ، ايلامي ، اورارتويي ، پارسي باستان ، اوستايي ، ارمني قديم ، عبري قديم ، يوناني ، لاتيني ، آرامي و … مي باشند كه به دليل تنوع آنها ، و مشكلات فراوان در خواندن كامل برخي از اين زبانها و انجام نگرفتن يك بررسي تطبيقي بر روي آنها نمي توان بهره لازم را از اين منابع گرفت . از سوي ديگر ، در نوشته هاي آشوري با توجه به همجواري آن سرزمين با ايران در دوران ماد و تعداد فراوان كتيبه هاي به جاي مانده در آن زبان كه به اعتباري بايد بيشترين اطلاعات را درباره اين دوران در برداشته باشند ، از سال سي ام قرن هفتم پيش از ميلاد به بعد هيچ چيز درباره ماده ها وجود ندارد .
در ميان نوشته هاي مختلف ، بيش ازهمه رساله مختصر هرودوت است كه با وجود همه ايرادهاي وارد بر آن، آگاهيهاي قابل ملاحظه اي درباره مادها به دست مي دهد، به ويژه درباره دوران مهم شكل گيري و گسترش آن دولت يعني زماني كه منابع آشوري آن را مسكوت گذارده اند .
در قرنهاي آغازين هزاره اول پيش از ميلاد تا زمان استقرار دولت قدرتمند ماد در دهه آخر قرن هفتم ق.م. در بخش وسيعي از شمال ، غرب ، جنوب غربي و قسمتي از جنوب فلات ايران ، با نام قومها و دولتهايي چون مانايي ها ، سكاها ، كاسپي ها ، اورارتوها ، كاسي ، ايلاميها ، سومريها ، پارسها و … برميخوريم كه در جريان درگيريهاي منطقه غرب فلات ايران بين خود و يا با آشوريها – به عنوان حكومتهاي منطقه اي و قومها و طايفه هاي قدرتمند – حضوري فعال داشته اند . در همان هزاره اول ق.م. برخي از اين قومها را با نامهاي ديگري كه از پيشينه اي بسيار كهن در منطقه برخوردار بودند ، مي خواندند ، چنانكه " اورارتوييان" و مردم ماننا ، ماد را " گوتي " مي ناميدند .
گوتي ها در كنار لولوبي ها ، ميتانيها ، ايلاميها ، كاسي ها و كاسپي ها از جمله ساكنان كهن فلات به شمار مي رفته اند كه با نام و آثار آنان از هزاره سوم پيش از ميلاد ، در منطقه آشنا هستيم .
براي شناخت جامع فرهنگ و تمدن دوران ماد كه تاثيري بنيادين بر دورانهاي بعد و به ويژه عهد هخامنشيان گذارده است ، آگاهي بر وضع اين اقوام و دولتهاي منطقه اي گريز ناپذير مي باشد . به ويژه آنكه گروهي از تاريخ نويسان بر حسب گرايشهاي خاص خود درباره اصل و منشاء هر يك از اين قومها و منطقه حكمروايي، زبان و تمدن و رويدادهاي مربوط به آنان ، به گونه اي مطلب را عنوان كرده اند كه خواننده بدون توجه به موقعيت جغرافيايي آنان و وسعت حوزه اقتدارشان چنان مي پندارد كه هر يك به صورت جزيره اي جدا از ديگران و با اصل و منشئي متفاوت ، صاحب فرهنگ و تمدني از ريشه ويژه و مستقل بودنده اند. وليكن در اصل، عمده آنان اقوامي بوده اند كه در منطقه هايي نه چندان وسيع – در مجاورت هم – هر يك در زير چتر قدرتهاي سياسي قومي و قبيله اي خود – توانسته بودند حكومتهاي محلي كوچك يا متوسطي را تشكيل دهند .
شكي نيست كه قدرتهاي چون ايلامي ها، كاسي ها و ميتاني ها در طي دوراني طولاني از توانمنديهاي فراوان سياسي و تمدني شكوفا برخوردار بوده اند . چنانكه اورارتوها از حدود 900 ق.م. نزديك به سه سده توفيق يافتند كه به مرحله ايجاد يك دولت مطرح با آثاري ارزشمند در منطقه برسند و با نيرويي چون آشور، درگير شوند .
حال، با اين مقدمه جا دارد تا مرور كوتاهي بر چگونگي حضور و زندگي و پيوندهاي برخي از اين اقوام نامدار منطقه داشته باشيم . اقوامي كه از آخر سده هفتم ق.م. به بعد ، از وحدت و اجتماع آنان گسترده ترين و مقتدرترين دولت زمان به نام دولت ماد پديدار گشت . دولتي كه مهرف فرهنگ و تمدني شكوفا ، با برخورداري از يكدستيها ، هماهنگيها و پيوندهاي چشمگير است .

 
لولوبي
لولوبي ها در بخش وسيعي از بالاي رود دياله تا درياچه اورميه اسقرار داشتند ، كه در كتيبه هاي آشوري از ناحيه حكمراني آنان ، با نام "زاموا" ياد شده است . آنان از هزاره دوم ق.م. از اين قوم كهن ترين نقش بر جسته ايران در سر پل زهاب پديدآمده است كه به نام نقش " آنوباني ني" معروف است .
از مهمترين ويژگيهاي اين نقش ، تصوير اولين نفر از شش شخصيت كنده شده در زير تصوير است كه لباس و كلاه آن به طور كامل همان است كه در نقش برجسته هاي تخت جمشيد ، شخصيتها و افسران مادي در بردارند . به عبارت ديگر، در طول نزديك به دو هزار سال ، فرهنگ بخش وسيعي از فلات در زمينه هنر پوشاك ، تداوم داشته است .

گوتي ها

گوتي نام مرداني بوده است كه در همان هزاره سوم و دوم پيش از ميلاد در شرق و شمال غربي منطقه سكونت لولوبي ها ( در منطقه آذربايجان و كردستان ) مي زيسته اند . از اين مردم ، نقش برجسته معروف " هورين شيخان " در بالاي رودخانه دياله شناخته شده است كه تركيب و موضوع صحنه ، شباهت بسيار به نقش كنده " آنوباني ني " داشته و حدود زماني آنها نيز ، به هم نزديك دانسته شده است . از ديگر آثار مربوط به گوتي ها ، سر مجسمه مفرغي به دست آمده در همدان است كه آن را به يكي از شاهان گوتي در حدود سده هاي پاياني هزاره دوم ق.م. نسبت داده اند . از نظر انسان شناسي ، ريخت چهره اين مجسمه و تصوير كماندار هورين شيخان را " كسون " با تيپ كردان منطقه زاگرس و " ا.ت.آمي " انسان شناس فرانسوي با آذربايجانيان و " ژرژكنتنو" با كاسي ها يكسان ديده اند .

ميتاني ها

اين قوم در هزاره دوم ق.م. در قسمت غرب فلات ، از موقعيت برجسته اي برخوردار بوده و در حدود 1500ق.م. دولتي قدرتمند كه از درياي مديترانه تا كوههاي غربي آذربايجان و زاگرس امتداد داشته است، تشكيل مي دادند . سپس ، آنان شمال بين النهرين را نيز به سرزمين خود پيوند دادند .
نخست ، پايتخت آنان شهر واشوگاني ( Vashuganni ) در محل راس عين ( در خابور امروزي ) بود . سپس به آرپخا ( Arrapkha ) در كركوك انتقال يافت . ميتاني ها را آريايي دانسته اند .
يك دسته از اقوام هند و اروپايي كه ظاهرا" بيشتر آنان از افراد جنگجو بودند ، از قفقاز عبور كردند و تا انحناي بزرگ شط فرات پيش راندند . اين عده با هوريان ( بوميان آن ناحيه كه قومي از اصل آزياني بودند ) ممزوج شدند و پادشاهي ميتاني را تشكيل دادند . اين دسته ، محل سكونت خود را تا بين النهرين شمالي توسعه دادند و آشور را محدود كردند و مساكن قوم گوتي را نيز ( كه در دوره هاي شمالي زاگرس واقع بود ) به قلمرو خويش افزودند. همچنين ، مصر را متحد گردانيدند و مقتدرترين فراعنه ، با دختران پادشاهي ميتاني ازدواج كردند. ميتاني ها نه فقط از نظر قدرت سياسي و نظامي ، بلكه از نظر سامان دهي اوضاع اجتماعي و تدوين قوانين نيز، از موقعيت چشمگيري برخوردار بودند . متنهاي حقوقي به دست آمده از " نوزي " يا " يورگان تپه " ( Urgantepe ) در جنوب غربي كركوك درباره قوانين مربوطه به زناشويي ، بچه دار بودن يا نبودن ، هبه و واگذاري اموال ، ارث و قوانين كيفري و مجازاتها و مذهب آنان ، اطلاعات جالبي در اختيار مي گذارد.

كاسي ها

از حدود هزاره سوم ق.م. به بعد ، اين مردم به اعتباري ، نخست در زمينهاي جنوب غربي درياي كاسپين ( خزر ) و بعد در دامنه هاي سلسله زاگرس ، ساكن بودنده اند. مردم ناحيه لرستان كنوني را بازماندگان كاسي ها مي دانند. در نوشته هاي عاشوري ، از آنان با نام " كاسي" ( Kassi ) ياد شده است. نام هگمتانه يا همدان را آشوريها پيش از دوران مادها " كار- كاسي" به معني شهركاسيان مي ناميدند . همچنين ، نام شهرهاي قزوين و كاشان و درياي كاسپين را بر گرفته از نام اين قوم مي دانند.
وسعت منطقه حضور كاسي ها در بخشهاي غربي فلات ، تا همدان امتداد داشته است . كاسيان در برخي از نواحي "ماد آينده" سكونت گزيده و به احتمال قوي ، نواحي مزبور به وجهي استوار جزو قلمرو دولت كاسي شده است . زيرا ، آثار نقاط مسكوني كاسيان در نواحي دور دست ماد نيز تا هزاره اول پيش از ميلاد محفوظ مانده و عنصر نژادي كاسي در حدود جنوب غربي ماد به طور قابل ملاحظه اي انتشار يافته است .
درباره نژاد كاسي ها و پيوندشان با آرياييها، نظرات مختلفي وجود دارد . برخي ، آنان را " آريايي" و برخي ديگر " آزياني" گفته اند . توده جمعيت ( كاسي ) كه در اصل آسيايي بودند، در آغاز هزاره دوم ق.م. به توسط هند و اروپاييان كه حكومتي اشرافي و نظامي با جمعيت اندك تشكيل داده مجاز شدند كه خود را در ميان طبقه حاكم جاي دهند .
همچنين ، از نام بعضي خدايان كاسي پيداست كه ارتباط خاصي ميان آنان و نژاد هند و اروپايي وجود داشته است .

اورارتوها

در سده هاي آخرين هزاره ق.م. نيز با نام پرآوازه حكومتها و اقوامي در غرب فلات و منطقه اي كه بعد مركز عمده دولت بزرگ ماد را تشكيل دادند، برخورد مي كنيم كه همه در جريان يك رويداد مهم تاريخي دنياي كهن ، از دهه آخر قرن هفتم پيش از ميلاد به بعد ، با نام دولت و تمدن ماد به زندگي خود ادامه داده اند. عمده آنان عبارت بودند از : اورارتوها ، مانايي ها ، سكاها و سيمري ها . از اين چهار گروه ، اورارتوها از نظر تشكل سياسي و سازماندهي به صورت يك دولت و به جاي گذاردن آثار تمدني ، به ويژه معماري ، از ديگران شرايط ممتازتري داشته اند . اين دولت در حدود سده نهم ق.م. از اتحاد تعدادي از طايفه ها در پيرامون درياچه وان با مركزي به نام " توشيا " سامان گرفت . در زمانهاي بعد ، از يك سو تا درياچه وان و از سوي جنوب تا حوضه هاي رودخانه هاي دجله و بخش بالاي فرات و گه گاه بخش هايي از آذربايجان كنوني را در برداشت .
زبان اورارتويي را از گروه زبانهاي " آسياني " دانسته اند كه با زبان " هوريها " همگروه بوده است . مهمترين ايزد آنان " خالدي " نام داشت . اورارتوها در كار معماري ، فلزكاري و ايجاد كانالهاي آبياري توانمنديهاي بسيار داشتند . ساكنان سرزمين اورارتو در شكل بخشيدن به هنر دوران ماد و سپس هخامنشي ،چون ديگر اقوام ساكن فلات نقش موثري را بر عهده داشته اند . دولت اورارتو ، در آغاز دهه آخر قرن هفتم پيش از ميلاد به اطاعت اتحاديه مادها در آمد .

مانايي ها

مانايي ها از اقوام صاحب نام و نشاني بودند كه در ناحيه ماد آتروپاتن يا آذربايجان كنونی، در سده هاي نخستين هزاره اول پيش از ميلاد تا زماني كه جزيي از دولت بزرگ ماد گرديدند، از جمله دولتهاي منطقه اي به شمار مي رفتند. ويژگيهاي قومي جامعه مانايي را چنين دانسته اند : مقارن هزاره نخست ، مخلوطي از طوايف مهاجر و بومي – قفقازي و آريايي – به نام ماناي در نواحي جنوب شرقي درياچه اورميه تا حدود جنوب غربي خزر ، به خصوص بين حدود مراغه تا بوكان و سقز امروزي سكونت داشتند .
بيشتر پژوهشگران برآنند كه مانايي ها شامل اتحاداي از طوايف منطقه بودند و خود از گذشته جزئي از سازمانهاي حكومتي لولوبي – گوتي را تشكيل مي دادند . آنان با پيروزي بر ديگر اتحاديه هاي منطقه، دولت مانا را پايه گذاري كردند . آشوريها به طور بي امان ، در فرصتهاي مختلف براي حمله و غارت ، به سرزمين مانا حمله مي بردند و در هر يورش در پي ويرانگري خود ، جمعي را به اسارت مي گرفتند كه حضور صنعتگران و هنرمندان مانايي در ميان آنان، غنيمتي گرانبها براي آشوريان به شمار مي رفت. آنان از وجود اين اسرا در كار رونق شهرهاي آشور ، به ويژه نينوا بهره مي جستند . ميان مانايي ها و اورارتوها نيز با وجود پيوندهاي بسيار نزديك فرهنگي ، بر سر گسترش منطقه نفوذ سياسي درگيريهايي وجود داشت .
مانايي ها ، هم از نظر اقتصادي ، هم از نظر آفرينش آثار هنري ، صاحب توان و رشد فرهنگي والايي بودند . به همين دليل ، در زمان ايجاد حكومت قدرتمند ماد ، سرزمين مانا به اعتباري قلب و مهمترين كانون فرهنگ و تمدن امپراتوري را در بر گرفت .
مسلماً ماناي پيشين ، مركز اقتصادي و فرهنگي حكومت ماد بود . اين ناحيه از ديگر نواحي ماد از لحاظ اقتصادي پررونق تر بود و در آن ، آبادترين كشتزارها و بيشه ها وجود داشت .
مبناي اقتصاد مانا را دامپروري و گله داري تشكيل مي داد . مانايي ها در خلق آثار هنري ، در زمينه معماري و فلزكاري وسفالگري و به ويژه آثار تزيين طلا و آجرهاي نقش دار ، از اعتبار و هنروالايي برخوردار بودند . تاكنون ، در سه محل با انجام كاوشهاي باستان شناسي آثار با ارزشي كه به نام مانايي شهرت دارد به دست آمده است . اين سه محل ، عبارت اند از : زيويه ، حسنلو وقلايچي . قلعه زيويه در 54 كيلومتري جنوب شرقي سقز و در شمال روستايي به همين نام ، حسنلو در 9 كيلومتري شمال شرقي نقده و 12 كيلومتري جنوب غربي درياچه اوروميه و قلايچي در حومه بوكان واقع شده اند.
آثار هنري پرارزش و مشهور به دست آمده در زيويه و حسنلو ، از نظر نشان دادن پيشرفتهاي خيره كننده فرهنگ و تمدن فلات ايران در هزاره اول ق.م. داراي اهميتي بنيادين هستند . كاوشهاي انجام شده چند سال اخير در قلايچي و به دست آمدن بنايي كه به احتمال نيايشگاه مردم منطقه بوده است ، از نظر بيان ارزشهاي هنر معماري ، از جمله كاربرد آجرهاي نقش دار گوناگون، حكايت از تواناييهاي آفرينش هنري ساكنان بخش غربي ايران در هزاره اول ق.م. دارد.



|+| نوشته شده توسط آرزو احمدیان در شنبه بیست و سوم تیر 1386  |
 تخت جمشید

تخت جمشید ،مجموعه ای از کاخهای بسیار باشکوهی است که ساخت آنها در سال 512 قبل از میلاد آغاز شد واتمام آن 150 سال به طول انجامید. تخت جمشید در محوطة وسیعی واقع شده که از یک طرف به کوه رحمت و از طرف دیگر به مرودشت محدود است . این کاخهای عظیم سلطنتی در کنار شهر پارسه که یونانیان آن را پرپولیس خوانده اند ساخته شده است . ساختمان تخت جمشید در زمان داریوش اول در حدود 518 ق.م، آغاز شد. نخست صفه یاتختگاه بلندی را آماده کردند و روی آن تالار آپادانا و پله های اصلی و کاخ تچرا را ساختند. پس از داریوش، پسرش خشایارشا تالار هدیش را بنا نمود و طرح بنای تلار صد ستون را ریخت . اردشیر اول تالار صد ستون را تمام کرد . اردشیر سوم ساختمان را آغاز کرد که ناتمام ماند

این ساختمانها بر روی پایه هایی ساخته شــده که قسمتـی از آنها صخره های عظیم و یکپارچه بوده و یا آنها را در کوه تراشیده اند تخت جمشید در مساحتی به وسعت 13 هکتارساخته و ادامه یافت .مصالح به کار رفته در بنای تخت جمشید عبارت بوده از : سنگ ، خشت و گل ، آجر ، گچ ، چوب ، آهن ، فلزات گرانبها ( طلا - نقره - مس ) عاج ، لا جورد ، عقیق و...... دیوارهای تخت جمشید در برخی جاها به ضخامت 5/5 متر بوده و قطعه سنگهای به کار رفته به وزن بیش از 45 تن میرسیده. تخت جمشید دارای سیستم حرارتی و تهویه بوده ، که فضاهای داخل آن را در زمستان گرم ودر تابستان خنک و معتدل می کرده است . دشت سرسبز مرودشت ، سقفهای بسیار بلند و فضاهای وسیع ، درهای گشاده و پنجرههای متعد د هوای تخت جمشید را در تابستان معتدل وخنک می ساخته و در زمستان دیوارهای خشتی و لایه های گچ که یک عایق حرارتی تشکیل می داده ، پردههای ارغوانی بلند و ضخیم که مانع نفوذ سرما به درون فضاها وتالارها می شده ، پوشش سقف نیز چوبی بوده که این امر در گرم شدن محیط تاثیر به سزایی داشته است .تخت جمشید نیز دارای سیستم آب و فاضلاب بوده ، در تخت جمشید مجاری زیرزمینی آبرسانی و فاضلاب پیچ در پیچی کشف شده که به طول بیش از 2 کیلو متر می رسد .

معماری هخامنشی ، هنری است امتزاجی که از سبک معماریهای بابل و آشور و مصر و شهرهای یونانی آسیای صغیر و قوم اورارتو اقتباس شده و با هنر نمایی و ابتکار روح ایرانی نوع مستقلی را از معماری پدید آورده است . هخامنشیان با ساختن این ابنیة عظیم می خواستند عظمت شاهنشاهی بزرگ خود را به جهانیان نشان دهند.

تخت جمشید در اواخر سال 1312 شمسی براثر خاکبرداری در گوشة شمال غربی صفه تخت جمشید قریب چهل هزار لوحه های گلی به شکل و قطع مهرهای نماز بدست آمد . بر روی این الواح کلماتی به خط عیلامی نوشته شده بود . پس از خواندن معلوم شد که این الواح عیلامی اسناد خرج ساختمان قصرهای تخت جمشید می باشد . از میان الواح بعضی به زبان پارسی و خط عیلامی است . از کشف این الواح شهرت نابجایی را که می گفتند قصرهای تخت جمشید مانند اهرام مصر با ظلم و جور و بیگار گرفتن رعایا ساخته شده باطل گشت ، زیرا این اسناد عیلامی حکایت از آن دارد که به تمام کارگران این قصور عالیه اعم از عمله و بنا و نجار و سنگتراش و معمار و مهندس مزد می دادند و هر کدام از این الواح سند هزینة یک یا چند نفر است . کارگرانی که در بنای تخت جمشید دست اندرکار بودند ، از ملتهای مختلف چون ایرانی و بابلی و مصری و یونانی و عیلامی و آشوری تشکیل می شدند که همة آنان رعیت دولت شاهنشاهی ایران بشمار می رفتند . گذشته از مردان ، زنان و دختران نیز به کار گل مشغول بودند . مزدی که به این کارگران می دادند غالباً جنسی بود نه نقدی ، که آنرا با یک واحــد پـول بابلی به نام « شکــل » سنجیده و برابر آن را به جنس پرداخت می کردند . اجناسی را که بیشتر به کارگران می دادند و مزد آن محسوب می شدعبارت از : گندم و گوشت .

تخت جمشید نه یک شهر بوده و نه یک دژ و نه یک پرستشگاه ، تخت جمشید دو نقش جداگانه اما تا اندازه ای به هم پیوسته ایفا می کرده ، نخست اینکه چون در قلب امپراطوری قرار داشته گنج خانه ی مناسبی برای اندوختن ثروت روز افزون کشور بوده ، دوم اینکه جایگاه مناسب و با شکوهی برای برگذاری مراسم و جشنهایی بوده که در آن زمان برگزار می شده ( جشنهای مهرگان و اعیاد نوروز ) به نقل از مورخان در تخت جمشید بیش از 120000سکه ی طلا و نقره ، ظروف و مجسمه های بسیار ناب ، اثاث گرانقیمت ، نیمکتهای زرین ، لباسها وفرشهای ارغوانی گرانبها و....نگهداری می شده که در نهایت با حمله ی اسکندر مقدونی همه ی این اشیاء یا به غارت رفت یا طعمه ی حریق شد . اسکندر وقتی که وارد تخت جمشید شد و این همه شکوه و ثروت دید دستور داد که هر چیز را که می توانند با خود ببرند و هر چیز را که نمی توانند نابود سازند . به نوشته ی مورخین باستان ثروت تخت جمشید با 10000جفت اسب وقاطر و 5000 جفت شتر حمل و غارت شد . بعد از انتقال ثروت تخت جمشید اسکندردستورداد که تخت جمشید را به آتش بکشند.بگفته مورخین باستان تخت جمشید ۳شبانه روز در آتش می سوخت وچهل شبانه روز از آن دود بر میخواست.

تاریخنگاران در مورد علت این آتش سوزی اتفاق رای ندارند. عده ای آنرا ناشی از یک حادثه غیر عمدی میدانند ولی برخی کینه توزی و انتقام گیری اسکندر را تلافی ویرانی شهر آتن بدست خشایار شاه علت واقعی این آتش سوزی مهیب میدانند.

ازآنچه امروز از تخت جمشید بر جای مانده تنها می توان تصویر بسیار مبهمی از شکوه و عظمت کاخها در ذهن مجسم کرد. با این همه می توان به مدد یک نقشه تاریخی که جزئیات معماری ساختمان کاخها در آن آمده باشد و اندکی بهره از قوه تخیل، به اهمیت و بزرگی این کاخها پی برد. نکته ای که سخت غیر قابل باور می نماید این واقعیت است که این مجموعه عظیم و ارزشمند هزاران سال زیر خاک مدفون بوده تا اینکه در اواخر دهه1310خورشیدی کشف شد.

چیزی که در نگاه اول در تخت جمشید نظر بیننده را به خود جلب می کند، کتیبه ها و سنگ نبشته های گذر خشایارشاه است که به زبان عیلامی و دیگر زبانهای باستانی تحریر شده است. از این گذر به مجموعه کاخهای آپادانا می رسیم، جائی که در آن پادشاهان بار میدادند و مراسم و جشنهای دولتی در آن برگذار می شد.
امروزه مقادیر عمده ای طلا و جواهرات در این کاخها وجود داشته که بدیهی است در جریان تهاجم اسکندر به غارت رفته باشد. تعداد محدودی از این جواهرات در موزه ملی ایران نگهداری می شود. بزرگترین کاخ در مجموعه تخت جمشید کاخ مشهور به "صد ستون" است که احتمالا یکی از بزرگترین آثار معماری دوره هخامنشیان بوده و داریوش اول از آن به عنوان سالن بارعام خود استفاده می کرده است. تخت جمشید در 57 کیلومتری شیراز در جاده اصفهان و شیراز واقع شده است.

|+| نوشته شده توسط آرزو احمدیان در شنبه بیست و سوم تیر 1386  |
 دوره پارینه سنگی در ایران
به استناد دست افزارهاي سنگي ساده اي كه از انسان در مناطق شرقي و جنوب شرقي قاره آفريقا به دست آمده است، از پيدايش انسان بر روي اين كره خاكي حدود چهار ميليون سال مي گذرد. اين دوره را انسان شناسان دوران " پارينه سنگي " ناميده اند و بر حسب تغييراتي كه به مرور زمان در كاراكتر شدن اين دست افزارها پديد آمده، دوران پارينه سنگي به سه دوره قديم، مياني و جديد تقسيم شده است.

ايران در دوره پارينه سنگي ( Lower Palaeolithic )

بررسيهاي باستان شناسي – انسان شناسي در ايران امروزي براي شناسايي دوره پارينه سنگي، هم جديد و هم محدود است. به دليل همين دو امر، اطلاعات به دست آمده نيز بسيار ناچيز و در محدوده ظن و گمان است. ولي به نظر مي رسد كه با توجه به جغرافياي طبيعي و وضعيت اقليمي ايران، در اين سرزمين دستهاي كوچكي از انسان به صورت پراكنده قادر به زيست و تامين نيازهاي غذايي خود بوده اند. اين گروهها با جمع آوري فرآورده هاي نباتي كه در ايران به صورت خود رو قابل گرد آوري و استفاده بوده اند و همچنين با شكار حيوانات و صيد آبزيان و شايد پرندگان، غذاي مورد نياز خود را تامين مي كردند و در امر تامين غذا از ابزارهاي بسيار ساده و متناسب با تهيه نوع غذا از سنگ، چوب و استخوان حيوانات سود مي جستند. به دليل قدمت اين دوره، وسايل و ابزارهاي ساخته شده از چوب و استخوان به كلي از بين رفته است و فقط ابزارهاي سنگي را انسان شناسان با بررسيهاي باستان شناسي از قسمتهاي مختلف ايران جمع آوري كرده اند.
چون آثار دوره پارينه سنگي قديم را كه در چند منطقه از ايران گزارش كرده اند، بر اساس يك فصل بررسي ارائه شده است، در صحت آنها هنوز نكات ابهام آميزي وجود دارد. ولي، از آنجا كه اين گزارشها در حال حاضر در نوشته هاي مربوط به اين دوره از حيات انسان در ايران، تا به دست آمدن مدارك دقيقتر، راه يافته است، ناچار به ارائه آنها به عنوان اسناد و مدارك دوره پارينه سنگي در ايران، مخصوصا" دوره قديم آن، هستيم. اين مدارك از سه منطقه ايران شناسايي شده اند كه عبارتند از:

منطقه اي در نزديكي " بقبقو " در حدود يكصدو چهل كيلومتري مشهد در اطراف بستر خشك " كشف رود" خراسان.
آثاري شامل چند افزار سنگي از منطقه اي واقع در آذربايجان، در مثلث بين مراغه، تبريز و ميانه، نيز به دست آمده است كه بنا به گزارش متعلق به دوره پارينه سنگي قديم است.
ابزار سنگي به دست آمده از منطقه " لديز " سيستان كه قدمتي برابر با يكصد هزار سال قبل دارند و از نظر فن ابزار سازي، آنها را جزو نوع آشولين ( Acheulean ) يعني جديدترين ابزارهاي سنگي دوره پارينه سنگي قديم طبقه بندي كرده اند.
با توجه به چگونگي پراكندگي و توزيع مناطق معرف دوره پارينه سنگي قديم در ايران، جاي هيچ گونه ترديدي نيست كه بررسي و تحقيق درباره پارينه سنگي قديم در ايران به تنهايي و بدون در نظر گرفتن و ضعيت مناطق همجوار امكان پذير نيست. از طرفي، مطالعات مربوط به دوره پارينه سنگي قديم در مناطق همجوار، يا انجام نشده است و يا چنان مغشوش و غير قابل قبول است كه قابل استناد نيستند. مثلا"، در تركمنستان مطالعاتي كه در اين دوره انجام شده به هيچ صورت با واقعيت علمي مطابقت ندارد. زيرا تمامي آثار سنگي قبل از استقرار در آن نواحي، به دوره ميان سنگي و نوسنگي منسوب شده اند.
علاوه بر موارد فوق، بايد افزود كه تعيين قدمت آثار از طريق استفاده از روشهاي علمي مانند آزمايشات موسوم به پتاسيم آرگون (Potassium Argon ) و تعيين جهت قطب مغناطيسي
( Magnetic Polarity Chronology ) و يا مقدار اورانيوم توريوم ( Uranium Thorium ) كه در ديگر نقاط جهان با موفقيت براي تعيين تاريخ دوره هاي پارينه سنگي به كار رفته است، هنوز بر روي آثار به دست آمده از ايران انجام نشده. به علاوه، وضعيت مربوط به دورانهاي زمين شناسي از جمله دوره پله ايستوسين ( Pleistocene ) يعني دوره كه در آن انسان بر كره زمين پديدار شده است، در ايران تاريك و مبهم مي باشد.

|+| نوشته شده توسط آرزو احمدیان در شنبه بیست و سوم تیر 1386  |
 پادشاهی شو - سین

امرـ سین هیچ گونه فعالیت ساختمانی را در شوش بر عهده نگرفت، اما چندین لوح گلین از زمان جانشین او، شو ـ سین (2029 ـ 2037 پ م) در شوش به دست آمده است. وی بر خلاف فروتنی شولگی در برابر ایزد بزرگ شوش این ـ شوشینک ، خود را مغرورانه «شو ـ سین دارگونه، محبوب ایزد انلیل، سلطان نیرومند؛ پادشاه اور و چهار گوشه جهان» خواند. در ششمین سال سلطنت پادشاهی شو ـ سین، برای نخستین بار از زمان سقوط پادشاهی آوان در دویست سال پیش، یکی از پادشاهان سیماش چهره خویش را از تاریکی‌های تاریخ آشکار ساخت. نام این پادشاه گیرنم است. فهرست شاهان شوش وی را نخستین پادشاه از شاهان دوازده گانه سیماش به حساب می‌آورد، اما این موضوع با شواهد تاریخی منطبق نیست. لوح با ارزشی از شوش به دست آمده که هم زمانی این سلطان را با شو ـ سین به اثبات می‌رساند. در این لوح آمده که نماینده گیرنم در دربار اور تعدادی گوسفند را از شو ـ سین دریافت می‌دارد. شوـ سین نیز همچون پدر خویش شولگی یکی از دختران خود را به همسری فرماندار انشان داد. در دومین سال پادشاهی شوـ سین ( 2036 پ م ) نماینده‌ای از سوی همین فرماندار به نام دهبیسلهوب ، فرزند اکوت به پایتخت اور وارد شد و شاهزاده خانم را در یک سفر طولانی به سمت فارس (بیضا) همراهی کرد. این شاهزاده خانم به همراه خود مقدار زیادی کوزه‌های روغن، کره، خامه، دوغ و غیره حمل می‌کرد.وی به دشواری می‌توانست حدس بزند که سی سال بعد برادرش ایبی ـ سین به صورت زندانی همین مسیر را خواهد پیمود. این شاهزاده خانم به انشان می‌رفت تا به عقد ازدواج فرماندار آن منطقه درآید. شو ـ سین که اقدام به تحکیم پایه‌های موقعیت خویش کرده بود؛ در طول نه سال تنها دو بار برای سرکوبی کوه‌نشینان زاگرس لشکر کشید. لشکرکشی نخست محققا" برای به دست آوردن غنایمی چون مس، قلع، و مفرغ بوده است که به معبد خدایان عمده در نیپور حمل گردید. از طلایی که وی به غارت برده بود، دستور داد تا پیکره‌ای زرین از او ریخته شود. زیرینگو، فرماندار زَیُشلی (در کتیبه ایلامی زَپرس) اسیر و به اور برده شد. زیشلی احتمالا" محلی در کوه‌های لرستان، در غرب خرم آباد، بر ساحل کرخه علیا بوده است. دومین لشکرکشی که احیانا" خود شوـ سین در آن شرکت نداشت، عمدتا" علیه زیشلی تدارک دیده شده بود، چرا که ایندتو، فرماندار جدید آن خود را با دیگر شاهزادگان سرزمین‌های کوهستانی متحد کرده بود. تمامی یازده فرمانداری که با یکدیگر متحد شده بودند دستگیر و در سال پایانی سلطنت شوـ سین (2029 پ م ) به بین‌النهرین برده شدند. فعالیت‌های ساختمانی شوـ سین در زمینه‌ی معبد سازی در شوش تسلط او بر منطقه را به خوبی آشکار می‌سازد.

 پادشاهی ایبی-سین

اما هنگامی که ایبی ـ سین، فرزند جوان‌تر شوـ سین در سال 2028 پ م به حکومت دودمان سوم اور رسید، در ایلام احساس شد که زمان آزادی نزدیک شده است. در سومین سال سلطنت ایبی ـ سین، شوش از فرمان‌های دربار اور سر باز زد و در سال 2020 پ م بود که پادشاه سیماش از قدرت خویش برای حمله به سرزمین‌های پست جنوب بین‌النهرین اطمینان کافی حاصل کرد. اکنون دیگر ازدواج چهار سال پیش دختر ایبی ـ سین با توکین ـ هُتْ ـ میگریش فرماندار زیشلی برای او ثمری نداشت. پادشاه سیماش شهرهای شوش، ادامدون و آوان در شمال شرق را متصرف شد. ایبی ـ سین که اینک تنها مانده بود تصمیم به مقابله با پادشاه سیماش گرفت. پس از زمینه‌سازی‌های مذهبی لازم با سپاهی عظیم به ایلام آمد و شهرهای یاد شده را باز پس گرفت. پادشـاه سیماش دستگیر و به اور فرستاده شد. در یکی از منابع سومری نام او ابنیلوا ثبت شده است. اما فهرست شاهان شوش او را ابنی ـ لوهن می‌خواند که ظاهرا" جانشین گیرنم بوده است. پنج سال بعد، به احتمال در سال 2016 پ م ، به رغم کاهش قدرت دودمان سوم اور در بین النهرین ، ایبی ـ سین بار دیگر به ایلام که اینک سر به قیام برداشته بود، لشکر کشید. وی این بار به هوهنور حمله کرد. چهاردهمین سال سلطنت ایبی ـ سین به «سالی که وی در آن با سپاهی عظیم بر هوهنور و سرزمین انشان تاخت و آنها را مطیع نمود» نامگذاری شده است.  

 حمله به جلگه ی شوش

 این لشکرکشی آخرین کوشش دودمان رو به زوال سوم اور برای در بند نگه داشتن جلگه شوش بود. حمله‌های قبایل سامی آموریان غربی و فرار ایشبی ـ ارا، فرماندار منصوب سومریان در ماری قدرت ایبی ـ سین را تحلیل برد. از این رو، پادشاه جدید سیماش در اتحاد با شاهزاده زیشلی و دیگر مردمان کوه‌نشین سو توانست بار دیگر به جنوب بین‌النهرین حمله برد. ایبی ـ سین که ناامیدانه در اور به دفاع از خود پرداخته بود، مجبور شد «کاخ خویش را ترک گفته، از راه کوه سبوم به سرزمین ایلام، به انتهای انشان برود» پس از اسارت ایبی ـ سین، به ادعای اوریان، ایلامی‌ها به کمک مردم سو، شهر او را به تلی از خاک بدل کردند. پادشاه سیماش سپاه خود را در معبد بزرگ شهر اور مستقر کرد. پیکره نانا، ایزد ماه سومری ، و دیگر خدایان به همراه ایبی ـ سین به انشان برده شد. ایبی ـ سین در تبعیدگاه خویش در ایلام درگذشت.

متأسفانه در هیچ یک از مدارک موجود نام پادشاه سیماش که پادشاهی اور را منقرض کرد، برده نشده است. فهرست شاهان شوش در این باره قابل اعتماد نیست، زیرا در این فهرست میان گیرنم و انپی ـ لوهُنً نام سه پادشاه که به ترتیب به سلطنت رسیدند، برده نشده است. پس از انپی ـ لوهُن نام پادشاهی به اسم کیندتو برده شده، حال آن که یکی از پادشاهان سیماش که نام او در فهرست نیامده می‌بایستی پیش از وی قرار گیرد. این پادشاه پس از انپی ـ لوهُن و پیش از کیندتو حکومت کرده است. چنین می‌نماید که فاتح ایبی ـ سین باید هوتران ـ تمتی بوده باشد. نام این پادشاه در خاطره‌ نسل‌های بعدی ایلامی باقی ماند. در سده دوازدهم پیش از میلاد شیلهک ـ این شوشینک نام او را در جدول اجداد خویش قبل از چهار پادشاه سیماش که در آن زمان شناخته شده بودند، ذکر می‌کند. برای نامی که شایستگی پیشاهنگی فهرست شاهان را داشته باشد، صاحب نام می‌بایست کاری بس عظیم چون سرنگونی پادشاهی اور را به انجام رسانیده باشد. این نظریه کاملا" با نام سالی که بر لوحی از شوش به دست آمده مطابقت دارد؛ سالی که در آن هوتران ـ تمتی فرمان داد تا پیکره‌ای از جنس مفرغ ساخته شود. به احتمال، این پادشاه پس از انقراض سلسله سوم اور پیروزمندانه به شهر شوش وارد شد و فرمان داد تا پیکره‌ای از وی بسازند و آن را برای سپاهی به معبد این ـ شوشینک اهدا کرد (حدود 2005 پیش از میلاد).   اور در دست بین النهرین

به هر صورت ایلام در دوره پادشاهان سیماش نتوانست به زندگی مستقلانه خود ادامه دهد. اور به دست شاهزادگان توانایی چون ایشبی ـ ارا بار دیگر به تصرف بین‌النهرین درآمد. سیزده سال پس از سقوط اور به دست ایلامی‌ها، ایشبی ـ ارا بر ایلام استیلا یافت و پس از چند سال دختر خویش را به عقد ازدواج نایب السلطنه هوت سیمیتی در آورد. وی که یک ایلامی بود شاید پسر هوتران ـ تمتی بوده باشد. همین مدارک جزیی نشان می‌دهد که وارثان پادشاهی اور همان سیاست قدیمی بین‌النهرین را در مورد ایلام معمول داشتند که عبارت بود از فشار نظامی به همراه ازدواج‌های سیاسی.  

 پادشاهی ایندوتوی یکم

پس از کیندتو (حدود 1970 تا 1990 پیش از میلاد) که چهره وی چندان شناخته شده نیست، شخصیت شناخته شده‌ای به نام ایندتوی یکم با عنوان پادشاه سیماش بر تخت شاهی می‌نشیند. نام کامل این پادشاه در فهرست شاهان شوش ایندتو ـ این ـ شوشینک آمده است. هنگامی که ایندتوـ این ـ شوشینک یا ایندتوی یکم، به پادشاهی سیماش رسید (حدود 1970 پیش از میلاد) طبق رسم آن دوران، فرزند خویش تن / دُن ـ روهوراتیر را به فرمانداری شوش گمارد. وی همچنین مِ ـ کوبی دختر بیلالاما ، فرماندار اشنونا را به همسری او درآورد. عروس بابلی ظاهرا" جهیزیه زیاد و پر بهایی را با خود به شوش آورد، چرا که وی در شوش معبد ویژه‌ای را برای اینانا به عنوان ایزدبانوی مقدس ارگ برپا ساخت. پدر شوهر وی یعنی ایندتوـ این ـ شوشینک، در آن هنگام عنوان "پادشاه سیماش و ایلام" را داشت. این پدر و پسر بناهای مقدس چندی را در شوش احداث کردند. این موضوع از روی کتیبه آجری به دست آمده، اثبات می‌گردد. در حدود یک هزار سال بعد شیلهُک ـ این ـ شوشینک، به هنگام بنای معبدی برای این ـ شوشینک، از آنان به عنوان معماران ممتاز قدردانی کرد. حوالی 1945 پیش از میلاد، تنً ردُنً ـ روهوراتیر به جای پدر بر تخت شاهی تکیه زد. نتیجه ازدواج او با شاهزاده خانم بابلی، مِ ـ کوبی، پسری بود که در حدود 1925 پیش از میلاد با عنوان ایندتوی دوم جانشین پدر گردید. ایندتوی دوم نیز فعالیت‌های سازندگی وسیعی را در شوش برعهده گرفت. کتیبه‌ها نشان می‌دهند که وی حصار پیرامون معبد را بازسازی کرد.  

 پادشاهی ایندتوی دوم

شاهان بعدی ایلامی که می‌دانیم اطلاعات قابل اعتمادی را درباره پیشینیان خود در اختیار داشتند، ایندتوی دوم را آخرین پادشاه سیماش از این دودمان معرفی می‌کنند. در حقیقت به نظر می‌رسد که آخرین شاهان این دودمان نیروی خود را از دست داده باشند؛ اگر غیر از این می‌بود آنوم ـ موتابیل ، نایب السلطنه دِر (همان بدره امروزی)، معاصر بیلالاما فرماندار اشنونا (یک حکومت نشین محلی در منطقه مصب رود دجله و دیاله) هرگز قادر نمی‌بود ادعا کند که سپاه انشان، ایلام، و سیماش را در هم کوبیده و ورهشه را به تصرف درآورده است. این ضعف بنیه داخلی سیماش با لشکرکشی گونگونوم، پنجمین فرمانروای لارسا به باشیمی در حدود سال 1930 پ.م تأیید می‌گردد. باشیمی به احتمال در همسایگی باشت امروزی (میان بهبهان و فهلیان) قرار داشته است. در سال بعد، گونگونوم، سخن از پیروزی دیگری در انشان به میان می‌آورد. شاهزاده لارسا مسلما" قادر بود نفوذ دیرپایی را در شوش به دست آورد؛ زیرا لوح به دست آمده‌ای از شوش، نفوذ این شاهزاده را در شانزدهمین سال فرمانروایی نشان می‌دهد.

اِپُرًتی جانشین ایندتوی دوم  

 در الواح نیاکان پادشاهان آوان ایلام میانی، شخصی به نام اِپُرًتی بلافاصله جانشینی ایندتوی دوم می‌شود. از آنجا که درباره اجداد این شخص سکوت اختیار شده، پس می‌توان احتمال داد که وی بنیانگذار دودمان جدیدی در ایلام بوده است. پنجمین پادشاه از این دودمان، معاصر حمورابی پادشاه بابل (1750 ـ 1792پ.م) بود. اگر زمانی برابر هفتاد و پنج سال برای این پادشاه در نظر گرفته شود، پادشاهی سیماش می‌بایستی حوالی 1860 پیش از میلاد از میان رفته باشد؛ هر چند دانسته نشده که در فاصله زمانی بین 1910 تا 1860 پ.م کدام یک از پنج پادشاه یاد شده در سیماش فرمانروایی داشتند. در مورد سیماش به فهرست پادشاهان شوش نمی‌توان اعتماد کرد. این فهرست یازدهمین پادشاه را ایندتو ـ نپییس و دوازدهمین را که آخرین پادشاه این دودمان است، ایندتو ـ تمتی ثبت کرده است. تاریخ مطلب زیادی درباره ایشان در اختیار قرار نداده چرا که منابع بین‌النهرین در تمام طول این دوران درباره ایلام سکوت اختیار کرده‌اند؛ این امر نشان می‌دهد که در زمان شکل‌گیری پایه‌های امپراتوری حمورابی، شوش و سرزمین‌های مرتفع جنوب غربی و ایران به حال خود رها شده بودند. از این رو سقوط پادشاهی سیماش همچون پایان پادشاهی اوان می‌بایستی در طول همان سال‌های تاریک اتفاق افتاده باشد. دودمان بعدی «پادشاهان انشان و شوش» را، اِپُرتی بنیان گذاشت و فرزند وی شیلهه قدرت آن را استحکام بخشید.

|+| نوشته شده توسط آرزو احمدیان در شنبه بیست و سوم تیر 1386  |
 پادشاهی آوان

کوتیک ـ این شوشینک ( پوزور ـ این ـ شوشینک ) کوتیک ـ این ـ شوشینک که نام وی تنها از منابع اکدی به صورت پوزور ـ این ـ شوشینک شناخته شده، از مهم‌ترین شخصیت‌های تاریخی ایلام کهن است. از این پادشاه تعداد زیادی لوح برجای مانده که نه تنها به خط و زبان اکدی، بلکه به خط پروتو ـ ایلامی است. لوح پروتو ـ ایلامی که در 1961 میلادی خوانده شد. نام آخرین استفاده کننده از خود را ( کوتیک ـ این شوشینک ) یعنی (کمر بسته این ـ شوشینک ) ذکر می‌کند. این که خط ایلامی در کنار خط اکدی به کار گرفته شده، نشان از غرور ملی صاحب مهر دارد. تمامی مدارک حاکی از آن است که کوتیک ـ این شوشینک در زمان حیات هیت ، پادشاه آوان، فرماندار شوش بوده است. پدرش شین ـ پی ـ هیش ـ هوک به احتمال زیاد برادر کوچک‌تر هیت شاه بوده است. ظاهرا" بعدها در زمان پادشاهی شر ـ کلی ـ شری (شاه شاهان ، حدود 2193 ـ 2217 پ.م) جانشین نرام ـ سین ، کوتیک ـ این ـ شوشینک ارتقای درجه یافت. در چهار لوح نسبتا" طولانی که یکی از آنها دو زبانه است، وی به دنبال نام خود عنوان (فرماندار شوش، نایب السلطنه سرزمین ایلام ) را نیز یدک می‌کشد. کوتیک ـ این شوشینک گرچه پادشاه نبود، اما با لشکرکشی به سرزمین‌های اطراف به گستره نفوذ و قدرت خود افزود و این خود حکایت از زوال تدریجی شر ـ کلی ـ شری، پادشاه اکد دارد.

 نخستین لشکرکشی کوتیک

نخستین لشکرکشی کوتیک ـ این شوشینک برای فرو نشاندن شورش در کیماش و کورتی انجام گرفت. این دو مکان در خاک بین‌النهرین و در منطقه دیاله علیا قرار دارند. احتمال دارد که لشکرکشی به درخواست پادشاه اکد صورت گرفته باشد. کتیبه‌ای بر بدنه پیکره‌ای از سنگ آهک متعلق به کوتیک ـ این شوشینک جنگ‌های وی را شرح داده ، فهرستی شامل هفتاد و دو محل را نام می‌برد که ساکنانش همه به یک اشاره به پای او افتادند که بی‌تردید متن یاد شده غلوآمیز است. شمار اندکی از مقاله‌های نام برده شده، شناخته شده‌اند، نظیر گوتو که همان سرزمین گوتی‌هاست. اشاره دیگر به سرزمین هوهنور در منطقه کوه‌های بختیاری است ( به اعتقاد دکتر عبدالمجید ارفعی از برجسته‌ترین و انگشت شمارترین ایلام شناسان جهان، از آن رو که هوهنور کلید انشان خوانده شد، و امروز محل شهر انشان مشخص شده است تل ملیان در فارس ، لذا هوهنور نمی‌تواند در کوه‌های بختیاری باشد. گمان وی این است که هوهنور به احتمال همان شهر یاست که در گِل نبشته‌های باروی تخت جمشید به صورت هونر از آن یاد می‌شود. اگر این گمان صحت داشته باشد، آن گاه هیچ مکانی مناسب‌تر از تل اسپید در چند کیلومتری شهر فهلیان نمی‌توان برای هوهنور در نظر گرفت. ذکر این در گسترش قدرت این پادشاه را در شمال و شمال شرق جلگه خوزستان نشان می‌دهد. در پایان ، کتیبه با غرور متذکر می‌گردد که پادشاه سیماش مشخصا" به حضور کوتیک ـ این شوشینک رسیده و فرمانبرداری خود را اعلام داشت . به احتمال قریب به یقین سیماش به منطقه شمال جلگه خوزستان اطلاق می‌شد و مرکز آن شهر خرم آباد امروزی در لرستان بوده است. اوج قدرت کوتیک ـ این شوشینک هنگامی است که وی به عنوان وارث و جانشین هیت (به احتمال حوالی 2207 پ.م) بر تخت پادشاهی آوان تکیه می‌زند. در دو کتیبه به خط اکدی ، وی خود را شاه توانای آوان می‌خواند. در یک سنگ نبشته یادمانی نیز ادعا می‌کند که این ـ شوشینک نسبت به او نظر محبت آمیز داشته و چهار گوشه جهان را به او داده است. کوتیک ـ این شوشینک در ارگ مقدس شوش، کارهای عظیم ساختمانی را به انجام رساند و هدایای بی‌شماری را به ایزد خود این ـ شوشینک پیش‌کش کرد. پادشاهی آوان پس از شکوه و قدرت کوتیک ـ این شوشینک همچون امپراتوری اکد، ناگهان فرو پاشید؛ این فروپاشی و هرج و مرج در منطقه در پی تاخت و تاز گوتی‌های زاگرس نشین رخ داد.  

|+| نوشته شده توسط آرزو احمدیان در شنبه بیست و سوم تیر 1386  |
 
 
بالا